عشق بر لبه فراموشی

 آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...
آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...
آن لحظه که عشق می روید
و من در هوایش نفس میکشم...
فانوس ستاره ها را خاموش میکنم
و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم ...
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد
چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم...
تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی

هرگز نگو ‏دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشمانی نگاه نکن ‏وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه

به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت ‏به دیگری فکر میکنی

 قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری


  میگن غم داره چشمات شاید چشم انتظاری

 منو کم داره دستات هنوزم بی قراری

 تو دلم با نگاهت یه آدم ساخته بودم چقدر آسون دلم رو به دلت باخته بودم

شاید بگی   که سرنوشتمون جدا از هم رقم خورد

بیا ببین قلب من با رفتنت ترک خورد

 میدونم برگشتنه تو معنی تکرار درده

 من باید تنها بمونم غم تو دلم خونه کرده

 اما باز احساس پاکم تو وجودم موندگاره

 داره یکی یکی خاطراتمون تو شبام پا میزاره

تو شب تنهایی من باز داره بارون میباره

بگو به کی دل ببازم که منو تنها نذاره

نماز عشق

یك شبـی مجنــون نمــازش را شكست          بـی وضـو در كوچه ی لیـــــلا نشست

عشـق، آن شب مست مستش كرده بود            فــــــارغ از جــام الســـتش كرده بـود!

گفت: یا رب، از چه خوارم كرده ای؟          بر صلیـــب عشــق، دارم كـــرده ای؟

خستـــه ام زین عشـق، دل خونم مكن            من كه مجنــــونم، تـو مجنــونم مــكن

مـــرد این بازیــــچه دیــــگر نیستـــم             این تـو و لیـــــــلای تو، من نیستــــم
 
گفـت: ای دیــــوانه، لیـــــــلایت منـم            در رگـت پیــــدا و پنهــــانت منــــــم

سالــــها با جـــور لیــــــــلا ساختــی          مــن كنـــارت بـودم و نشنــــــاختـی

پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

سختی بر خورد های سرد را

گفتی...

گفتی واسم نامه نده می خوام فراموشت کنم

پا نذاری رو تنهاییم ، می خوام سیا پوشت کنم

بازم یه حرفی نزنی که توش بگی دوستت دارم

 خواستم توی دلت فقط ، داغ یه عشق و بذارم

هنوز واست زوده بگی عاشق و دیوونه شدی

می خوام یه روز ببینمت ، که خرد و ویرونه شدی

یه عمره تو خواب می بینم ، پری قصه هام شدی

بخوام کنارتو باشم ، عروس غصه هام شدی

هزار تا آرزو دارم ، می خوام به اونها برسم

دیگه نگی عاشقتم ، هنوز واست دلواپسم

این روزا ما دل نداریم ، هر چی میگم نقشمونه

یه روز یه دل داده میشیم ، فردای اونروز دیوونه

گفتی دلت فروشیه ، می خوای بگی پول بده پاش

ما وسعمون نمی رسه ، داشته باشیم عشق و نگاش

اگه هزار تا شعر ناب ، تو هر ترازو بذاریم

کسی واسش پول نمی ده شب واسمون نون بیاری

این روزا عاشقی فقط واسه ی وقت کشی شده

هر کی بخواد تفریح کنه ، عاشق شدن روی مده

بازم نیای نامه بدی که توش بگی دوستت دارم

من به کسی دل نمیدم ، چشامو رو هم میذارم

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم

  فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم

 هدف ما از حرفای زیبامون چیه

کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم

 میدونی دیدم نمی شه من وتو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

 ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم وازدست هم رها بشیم

 دور شدیم از حرف های روزای آشناییمون

سخته اما بیا باز مث غریبه ها بشیم

 ستاره خواستم بچینم دیگر دستم نرسید

ما باید نزدیکترازاین ستاره ها بشیم

 یه چیزی مثل یه شک من ورها نمی کنه

بیا امشب من وتو غرقه ی دعا بشیم

 فکرش و کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره

بیا بازبنده های عزیز واسه خدا بشیم

 خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی می گی

بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

فقط برو....

پشت سرت نگاه نکن بزار نگات یادم بره

برو پشیمون نمیشی این دفعه بار آخر

پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم

حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم

ما رو نساختن واسه هم تو قسمت من نبودی

بزار که از یادت بره یه روزی عاشقم بودی

جاده صدامون میزنه خوب میدونه مسافریم

من از یه راه تو از یه راه هر دو تامون باید بریم

جاده پر از غربت و غم، خیس عبور گریه هاست

توشه ی راهمون فقط هق هق تلخ بی صداست

طناب سرنوشت من به پای تو گره نخورد

قلب تو رو دست خدا به عشق دیگری سپرد

طلوع روشن نگات فقط میشه غروب من

ما مثل خورشیدیم و ماه قسمت نمیشی تو به من


بازم شب شدو این دل بیقراره دلم   طاقت   دوریتو   نداره

ببخشید عاشق پر اشتباهو  به قلب خسته جون بده دوباره

 آخه چطور دلت اومد تنهام بذاری تو بازیه زمونه  جام  بذاری

 تو بی من بری من بی تو می میرم آخه شده بودی عزیزترینم

 شب و غم و منو ابر باره باره آسمون داره واسم یه ریز میباره

 رفتی و حالا اشک خیس ابرا گریهاتو یاد من میاره یاده چشات

داره منو دیوونه میکنه با غصهات داره منو هم خونه میکنه

 اون دیگه طاقت موندن نداره دیوونه ی بی قراره

پشیمونم....

کجایی که ببینی من هنوزم دارم تو حسرت چشات میسوزم

 روز شب دنبال یه راه چارم که بازم بام و تو قلبت بذارم

 همش کلافم و تو فکر اینم که هر جوری شده تورو ببینم

 ببینم که بهت بگم ببخشید دلم حرف تورو هیچ وقت نفهمید

 یه وقتایی میام کنار خونه همون وقتایی که دارم بهونه

یه چندوقت بهونتو میگیرم حالم خراب و دارم میمیرم  

غریبها نتونستن بفهمن یه ذره از دل و از حرفای من

 بشیمونی مثل غصه میمونه تمامه خندهاتو می سوزونه

 کسی جاتو نمیتونه بگیره برای گفتن این حرفا دیره

میدونم که دیگه دوستم نداری ولی تو توی قلبم موندگاری

 میدونم دیره و دیگه تمومه  ولی چیکار کنم که ارزوم

دوباره تو بشی چراغ خونم منم بیشت باشم دردت بجونم

بشیمونم  بشیمونم بشیمون بشیمونم برات مغرور بودم

 تو بودی و ولی با تو نبودم تو بودی و من از تو دور بودم

عشق بی هدف

                                                                                                                                                                                              




عشق سوزان


با تو من تابه همیشه عاشقم    
     
با تو من تا به همیشه شاعرم
 
ای عشق همیشگی من     

با تو من تا به ابد هم شاعرم
 
دیوانگی های مرا پای جنونم مگذار    
   
كز عشق تو من اینگونه جنون وار شدم
 
همه شعر من از عشق تو و یاد تو بود 

همه یاد تو بود در دل بی تاب و تبم
 
ای كه در شعر وغزل های منی        
 
تا به ابد من به یاد عشق سوزان توام

غم هاهت را به من بگو




         

نه امپراطورم


و نه ستاره ای در مُشت دارم...


اما خودم را


با کسی که خیلی خوشبخت است


اشتباه گرفته ام...


و به جای او نفس می کشم...


راه می روم...


غذا می خورم...


می خوابم و ...


چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!!!...



 




 

شنبه:با نگاهی عاشقانه مست شدم!

یکشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم!

دوشنبه:همچو لیلی عاشق صحرا شدم!

سه شنبه:بی وفایی کرد و من گریان شدم!

چهار شنبه:اسیر هجرانش شدم!

پنج شنبه:اورفته من در عاشقی فانی شدم!

جمعه:بی او تنها شدم و از تنهایی

چی بگم از کجا بگم

ازغم یا بدی این دنیا بگم

 دنیامون پراز بدیه نازنین

 عاشق تنها میمونه اینه بدیه این سرزمین


 

من که نگفتم راز دل خود با آن دل آرام

شاید گر اوهم بداند نگردد یک لحظه آرام

من که می دانستم گشتم این طور خراب

گر تو دانستی نکن ردم نکن بیشتر مرا خراب


 

 گریه میکنم
            کسی جواب گریه مرا نمیدهد
                             زخم خورده ام ولی میان جمع
                                           یک نفر برای زخمهای دل دوا نمیدهد
                                                                   چرخ میخورم به لابه لای قلبهای کاغذی
یک نفر در این میانه
               بوی آشنا نمیدهد
                          با دلی شکسته
                                       از جماعتی گسسته
                                                     رو به سوی خویش میروم
                                                                            روبروی آینه حرف میزنم 
گریه میکنم    
          آینه به حرفهای من گوش میدهد و گریه میکند)







 

نگاهی کردم و بدادم دل

ماندم بی کس تنها افتاده ام در گل

الان باید میکردم در آسمان سیر

نه دراین دنیا کنم مردم را سیل

هنوز دیر نیست,حرفی درست است

اماعشقم راچه کنم.خدایا بنگر در این بنره ی بی میل



                                                                                  







دفترم پرشده از اسمت دلبرم

مانده ام بی کس وتنها در این لیل

ازبس گریه کرده ام چشمم سراب است

بگو بله،نکن ردم تو که نیستی بی دل

شب رسی وباز هم تنها مانده ام

تاکی صبر کنم نگویم به تو این حرف دل

این است گوشه ایی از گله های من

بیچاره بی هدف دل من

      

 

زندگی چیست...........؟

بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟

 گفت دو بخش : كودكي و پيري......

گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد .

می دانستی زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی جاری شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند .

 افسوس...

 آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد ... براي آن چه از دست رفته آه ميكشيم .

 

 

دلتنگی هایم...............

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل وآسان میرسد

من که می دانم که تاسرگرم بزم ومستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد

پس چراعاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست .نیست

بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست .نیست

من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر

سرزده می آیدوراه فراری نیست.نیست

پس چراعاشق نباشم...!؟

امیدواری.............

آنچه می خواهیم نیستیم.

 آنچه هستیم نمی خواهیم.

 آن چه دوست داریم نداریم.

 آن چه داریم دوست نداریم.

 اما عجیب است که هنوز زنده ایم .

و امیدوار به اینکه روزی ، جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد!

بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود.

 ما راهمان جداست.

 این ابرها تا می توانند ببارند.

 ما چترمان خداست ..............

خسته ام...

راهی نیست...

زبانم از تفسیر حقایق خسته است...

کاش بود که مرا درک کند،

کاش می توانست عاشقم باشد،

کاش مفهوم بودن را میدانستم

مراببخش که حرفهایم بوی نا امیدی و بغض و گریه میدهد...

شاید بی کسیهایم مرا از تو ربود،

شاید هم خاطراتی که هیچ گاه نداشته ام،

مرا ببخش که در تنهایی خود غلت میزنم...

گریه امانم نمیدهد،

شور و خنده را از من ربودند!

مرا ببخش که زیادی تو را دوست داشتم...

و شبها به یاد تو هزاران بار مردم و زنده شدم...

مرا ببخش زندگی!!!!

بهار بوی عشق میدهد....

سلام بر همگــــــــی

شاد باشید و بهاری

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را


این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی
!

باید آدمش پیدا شود
!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز

گفتنش پشیمان نخواهی شد
!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و

عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند
!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت

بکشی‌اش


شروع می‌کنی به خرج کردنشان
!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی


توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به
صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های
قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود
خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به
اعتماد آدم‌ها
!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری


اما بگذار به سن تو برسند
!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون

این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن
.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛


به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،
ما بی رحم ‌تر
.

تقصیر از ما نیست؛


تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند....


"دکتر شریعتی"

پ.ن:بهار را دوست دارم چون در کنار توام

پ.ن:خدایا از حضور پر رنگت در زندگیم ممنونم

من و تو

درود بر همگـــــــی

ساد و رنگین کمونی باشید

شعــــــر سیب را قطعا همه شنیده اند .برام خیلی جالب بود که شاعر های دیگر هم از دید هر یک از ادمای اون ماجرا شعر گفتن.تو این پست همه ی این شعـــر ها را کنار هم قرار دادم,

امیـــــــــــــدوارم دوست داشته باشید

"حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
*من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


 "جواب من به تو"
*تو نمي دانستي دلهره آن روز من از باب چه بود

و تو مي خنديدي
و من پشيمانم سيب را دزديدم
سيب دندان زده در دست تو بود
باغبان مي دانست كه دزد باغش  منم
تو چرا ترسيدي؟
!
و تو تقدير مني

كاش مي ماندي و
من قصه داغ اتشناك تو را از دلم مي راندم
و در انديشه آنم كه چرا
باغچه همسايه سيب آزاد نداشت؟!

"جواب سیب"

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ...

"جواب باغبان"

من نگاهي غضب آلود

به لبخند تو و

بغض پسر مي كردم

چون نمي دانستيد

آن درخت سيب در باغچه ما

يادگار پدر پير پسر بود

يادگاري زجواني دو دوست

 

پسر از خنده تو بغض نمود

من به لبخند تو اما غضب آلود شدم

كه چرا پاسخ آن ترس پسر را دادي

تو به لبخندي و يك سيب به خاك افتاده

تو نمي دانستي

از پس خش خش آن رفتن و آن بغض نگاه

عشق دندان زده اي مي ماند

عشق قرباني مظلوم غرور

 

سالها رفت و هنوز

آن درخت سيب در باغچه خانه ما

مي دهد آزارم

كه چه مي شد آن سيب

اندر آن روز پر از دلهره و گريه تلخ

به زباني به شما مي فهماند

قاصدي بود زدوران قديم

قاصدي بود زدوران جواني دو دوست

(شاعر بقیه شعرها را نمیدونستم وگرنه حتما نامشون را ذکر میکردم)

مرز بی نفس

می روم در مرزهای بی نفس عشق های خویش را مدفون کنم میروم در هاله ای از بی کسی چشمهای شوق را جیحون کنم آه ، این هم ازمن و بازی من این هم از پایان تلخ روزگار این هم ازیک کوره راه و یک نفس این هم از پایان شام انتظار وای دستانم چه احساس بدیست این چه سرماییست بر جانم بگو شکوه دارم از تو ای مهتاب شب از من این آیین بد نامی مجو من که داغان فراغت بوده ام من که عمری زخم دارم بر تنم این چه رسواییست در کوی زمان از چه رو روزم شده مثل شبم وای قلبم قلب بیمار و صبور تا به کی باید که تاوانت دهم تا به کی باید براه عشق تو سرزنش از سوی محبوبت شوم نه ! چشمم تو دگر خاموش باش آسمانت ابری و پر غم نکن درد من بسیار بسیار است هیچ سعی بر بارش بر این ماتم نکن دست سردم لحظه ای آرام باش باش تا قلبم نلرزد نیمه شب شوق دیدارم برو مهجور باش چون که می سوزد قرارم زیر تب آه کزین بازی که من کردم شروع آه از این بازی که تو دامن زدی بی خبر از زخمای پیکرم یک شبه تو هستی جانم شدی گر چه پایانم شبی بس تار بود گر چه پایانم قرار بی کسیست می روم تا در نهایت گم شوم تا بدانی ظلمت می خانه چیست می روم دور از تمام آرزو آرزوهای دلم پر پر کنم می روم تا ما بقی عمر را گوشه ای در این خرابه سر کنم