درود بر همگـــــــی

ساد و رنگین کمونی باشید

شعــــــر سیب را قطعا همه شنیده اند .برام خیلی جالب بود که شاعر های دیگر هم از دید هر یک از ادمای اون ماجرا شعر گفتن.تو این پست همه ی این شعـــر ها را کنار هم قرار دادم,

امیـــــــــــــدوارم دوست داشته باشید

"حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
*من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


 "جواب من به تو"
*تو نمي دانستي دلهره آن روز من از باب چه بود

و تو مي خنديدي
و من پشيمانم سيب را دزديدم
سيب دندان زده در دست تو بود
باغبان مي دانست كه دزد باغش  منم
تو چرا ترسيدي؟
!
و تو تقدير مني

كاش مي ماندي و
من قصه داغ اتشناك تو را از دلم مي راندم
و در انديشه آنم كه چرا
باغچه همسايه سيب آزاد نداشت؟!

"جواب سیب"

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ...

"جواب باغبان"

من نگاهي غضب آلود

به لبخند تو و

بغض پسر مي كردم

چون نمي دانستيد

آن درخت سيب در باغچه ما

يادگار پدر پير پسر بود

يادگاري زجواني دو دوست

 

پسر از خنده تو بغض نمود

من به لبخند تو اما غضب آلود شدم

كه چرا پاسخ آن ترس پسر را دادي

تو به لبخندي و يك سيب به خاك افتاده

تو نمي دانستي

از پس خش خش آن رفتن و آن بغض نگاه

عشق دندان زده اي مي ماند

عشق قرباني مظلوم غرور

 

سالها رفت و هنوز

آن درخت سيب در باغچه خانه ما

مي دهد آزارم

كه چه مي شد آن سيب

اندر آن روز پر از دلهره و گريه تلخ

به زباني به شما مي فهماند

قاصدي بود زدوران قديم

قاصدي بود زدوران جواني دو دوست

(شاعر بقیه شعرها را نمیدونستم وگرنه حتما نامشون را ذکر میکردم)