بلندترين آواي عشق و نوعدوستي را آواي 11 ماهه سرداد.
آوا كه در روزهاي رمضان مهمان لحظه‌هاي تلخ و شيرين شب هنگام‌مان شده بود، انگار مي‌خواست هنوز هم يادآوري كند كه خداحافظي چقدر دشوار است.
حالا نقش اول سريال خداحافظ بچه را بايد مادري ايفا كند كه در تمام قلبش خنده‌ها و گريه‌هاي يكي از دوقلوهايش مرور مي‌شود.


حادثه سياه
شش سال پيش بود كه محمد كريمي و فهيمه شعباني ازدواج كردند. پس از مدتي خداوند به آنها دوقلوها را داده بود.
محمد كريمي در اين مورد مي‌گويد: دوقلوها كه به دنيا آمدند اسم‌شان را آيدا و آوا گذاشتيم. زندگي با حضور آنها آنقدر زيبا شده بود كه هر روز با شور و شوق خودم را به خانه مي‌رساندم، تا آنها را در آغوش بگيرم.
هديه‌هايي كه خداوند به من عطا كرده بود براي من و همسرم بسيار عزيز و گرانبها بودند. پدر با بغض مي‌گويد: هيچ پدري نيست كه لحظه‌هاي شيرين بزرگ شدن فرزندانش را از ياد ببرد و من هر روز و هر لحظه اين لحظه‌ها را با خودم مرور مي‌كنم.
آوا زودتر از آيدا به دنيا آمده بود. وقتي به من بابا مي‌گفت و خودش را چاردست و پا به من مي‌رسانيد تا او را در آغوش بگيرم، انگار دنيا را به من مي‌دادند و حالا چقدر دنياي من خالي شده است.
پدر در حالي كه اشك مي‌ريزد ادامه مي‌دهد: احساس مي‌كردم همسرم خسته است به همين علت تدارك يك سفر را دادم تا به ملاير برويم تا هم سفري كرده باشيم و هم اقوام را ديده باشيم.
آن روز هم جمعه بود كه به طرف تهران برگشتيم. در اتوبان قم به طرف تهران در حال حركت بوديم. همسرم روي صندلي عقب كنار بچه‌ها نشسته بود. هميشه هر وقت سفر مي‌رفتيم او روي صندلي عقب كنار بچه‌ها مي‌نشست تا بيشتر مراقب آنها باشد لحظاتي قبل از وقوع حادثه همسرم آيدا را در آغوش گرفت تا به او شير دهد و «آوا» هم روي صندلي خواب بود.
پدر كه با يادآوري آن لحظات بشدت دگرگون شده است، مي‌گويد: در همين لحظات بود كه يكدفعه متوجه صدايي از عقب ماشين شدم. از صدا متوجه شدم كه لاستيك عقب تركيده است. همه‌چيز خيلي سريع اتفاق افتاد. كنترل ماشين از دستم خارج شده بود. ماشين وارد گذرگاه خاكي كنار اتوبان شده بود و من هيچ كنترلي روي ماشين نداشتم. وقتي ماشين واژگون شد من تنها صداي فريادهاي همسرم را مي‌شنيدم. همه‌چيز در عرض چند ثانيه روي داد و من پس از چند ثانيه از ماشين به بيرون پرتاب شدم.
پدر در حالي كه نمي‌توانست آن حادثه را باور كند، افزود: در حالي كه بين بيهوشي و هوشياري قرار داشتم متوجه حضور افرادي مي‌شدم كه ماشين‌هايشان را نگه داشته و براي كمك خود را به ما رسانيده بودند. آنها همسرم را از درون ماشين بيرون آوردند. دقايقي بعد كمي هوشيارتر شدم. درد شديدي در دست چپم حس مي‌كردم و از سرم خون جاري شده بود. در آن لحظات سراغ دوقلوها و همسرم را مي‌گرفتم و تنها به سلامت آنها فكر مي‌كردم.
امدادگران كه رسيدند از آنها شنيدم كه آيدا چون در آغوش مادرش بوده كاملاً سالم است ولي آوا از ماشين به بيرون پرت شده است. همسرم نيز به علت واژگون شدن ماشين و وارد شدن ضربه به اتاقك ماشين و تلاش براي محافظت از آيدا دچار آسيب شديد در ناحيه گردن و نخاع شده بود.
در بيمارستان چه گذشت
به نزديك‌ترين بيمارستان كه رسيديم همسرم را تحت عمل جراحي قرار دادند. خودم وضعيت مناسبي نداشتم ولي از وضعيت دخترانم نگران بودم. آنقدر پرسيدم تا بالاخره يكي از پزشكان در حالي كه مي‌خواست آرام باشد، خبر تلخي را به من داد. وقتي شنيدم آوا پس از پرتاب شدن از ماشين به بيرون سرش به شدت با زمين برخورد كرده و دچار مرگ مغزي شده است، دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.
باور نمي‌كردم ديگر آواي او را نمي‌توانم بشنوم. باورش سخت بود كه ديگر چشم‌هايش را باز نكند.
اين مرد افزود: به علت وضعيت همسرم پزشكان به من توصيه كردند كه در مورد «آوا» و شرايط او با همسرم صحبتي نكنم به همين علت وقتي به ملاقات همسرم رفتم و او سراغ بچه‌ها را گرفت، تنها آيدا را به او نشان دادم. او از من سراغ آوا را گرفت. به او گفتم زخمي و در بخش نوزادان بستري است. زنم اصرار داشت كه «آوا» را ببيند. نگران بود كه مبادا بچه‌اش گرسنه باشد. نمي‌دانست كه براي هميشه آغوش او در حسرت آوا تنگ خواهد شد.
وداع آخر
مرد آمده است تا امانت بزرگ را بسپارد. تنهاست. اين‌بار اندوه و اين وداع را بايد به تنهايي بگذارد و برود.
بالاي سر دخترك كه مي‌ايستد ديگر تاب و توان مقاومت ندارد. اشك‌هايش جاري شده‌اند و دست‌هاي لرزانش گونه‌هاي دخترك را براي آخرين‌بار به نوازش نشسته است.
وقتي گفتند «آوا» مرگ مغزي شده است به ياد آخرين جملات مادرم افتادم او سال‌ها پيش فوت كرد اما هميشه جملات و سفارش‌هايش را با خودم دارم. مادر مي‌گفت انسان امانتي است از سوي خداوند و اگر در شرايطي قرار گرفتيد كه مي‌توانستيد براي نجات و ادامه زندگي انساني به او كمك كنيد، حتماً اين كار را انجام دهيد.
من هم تصميمم را گرفته بودم. آمده‌ام كه اعضاي بدن «آوا»يم را ببخشم. اين اشك‌ها و اندوه از قلب من و همسرم هرگز پاك نخواهد شد، اما مي‌شود با اعضاي بدن «آوا» آواي خوشبختي را براي چشم‌انتظاران تنها و بي‌پناه سرداد.
پدر بالاي سر آوا ايستاده است. 11 ماه او را در آغوش گرفته و حالا تنها فرصت دارد كه براي يكبار ديگر او را در آغوش بگيرد، ببوسد و نوازش كند. مي‌گويد: چطور نگاهت كنم كه دلم براي ديدنت تنگ نشود. ديگر براي چه كسي لالايي بخوانم. به خواهر دوقلويت چه بگويم. جاي خالي تو را با چه پر كنم.
اين همه درد و تنهايي را چطور براي مادرت بگويم. قصه خاموش شدن آواي تو هنوز برايم باور كردني نيست. دختركم بلند شو و بخند. آخر كالسكه‌ات را چگونه از كالسكه خواهرت مي‌شود جدا كرد. فرشته‌ام به خاطر خدا چشم باز كن و يكبار ديگر به خاطر اين دل‌خسته‌ام لبخند بزن. پدر خداحافظي‌اش را كرده است. چشم به آن دوردست‌ها دوخته و تصوير آن روزها و شب‌ها را در ذهنش مرور مي‌كند.
همان روزي كه منوچهر هادي – كارگردان سريال خداحافظ بچه – از او خواسته بود كه آوا و آيدا در شش ماهگي‌شان در سريال او نقش داشته باشند.
شب‌هاي رمضان را به ياد مي‌آورد. همان شب‌هايي كه در كنار سفره افطار دوقلوها را روي پاهايش مي‌نشاند و چشم به صفحه تلويزيون مي‌دوخت تا وقتي مهراوه شريفي‌نيا - بازيگر نقش اول سريال – دوقلوها را در آغوش مي‌گيرد، يك دل سير بچه‌هايش را ببيند.
عطر معنويت قلب خسته و شكسته مرد را دربرمي‌گيرد. پدر چشم‌هايش را به راهرويي مي‌دوزد كه انتهاي آن اتاق پيوند و بخشش است.
پدر دست‌هايش را به سوي آسمان بلند مي‌كند. قطره اشكي آرام از گونه‌اش جاري مي‌شود و زير لب مي‌گويد: خداحافظ بچه.