از سر خستگی هایم ، تن به تنها شدن میدم

 

واس دل بیقرارم اشک خود را میدمیدم ،

 

تو کوچه پس کوچه های قلبم خود را اسیر میکردم

 

به یاد این روزگار بی معرفت خود را دامن گیرش میدیدم

 

Az hame adamaye bi marefat motanaferm

 

احساس مرا دست نزن چندشم می آید از این همه نامردی و بی معرفتی ،

 

از این همه دروغ و هلاکتی ، از این در بی قفل لعنتی

 

یادم نمی رود همه آن قولهایی که از زبانت گرفتم

 

کاش به جایش زهر مار میگرفتم

 

بی کاممنت بری میزنمتا پس خواهشا نظرتو بده و الا میزنم زیر گریه