X
تبلیغات
مدافع ولایت

مدافع ولایت

کار ماکار فاطمیست.....

بزرگ مرد تاريخ

 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


سال نو بر همه مبارک


   نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393  توسط mohammad" 



موضوع:

لابد شماهم دیده و یا شنیده اید خانم هایی که وضع ظاهری مناسبی ندارند و به اصطلاح خودشان امروزی هستند به دختران و بانوان باحجاب امل و بی فرهنگ می گویند. اما آیا واقعاً خانم های با حجاب بی فرهنگ هستند؟
هخامنشیان که بنیان‌های فرهنگ و تمدن ایران را پی ریزی کردند از مهمترین ویژگی تمدنشان همانطور که از کتیبه های بجای مانده از دوره هخامنشی می‌توان مشاهده کرد اعتقاد به خدای دانا وتوانا بنام اهورامزدا بوده است.
در شرایطی که ایرانیان باستان برخلاف اعراب جاهل بت پرست نبودند و برخلاف یونانیان به خدایان متعدد اعتقاد نداشتند و برخلاف هندوان گاو را مقدس نمی‌دانستند و برخلاف مصریان شاهان ایران همچون فراعنه مصر ادعای خدایی نداشته اند. بنا بر همین فرهنگ و تمدن پوشش زنان در ایران باستان هم همیشه سبک و اسلوب خاصی داشته است.

چه کسی امل و بی فرهنگ است؟

بررسی‌ها نشان می‌دهد که پوشش تمام بدن در دوره‌های مختلف تاریخی چه نزد زنان و چه نزد مردان در ایران یک حقیقت بوده است و به هیچ وجه ایرانیان در برهنگی به سر نمی برده‌اند. برخی معتقد هستند که این پوشش کامل و آراسته به نوعی ریشه به وجود آمدن حجاب در دنیا است.
ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجسته است که می‌توان ایران را منشأ اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست.
دایره‌المعارف لاروس نیز به وجود حجاب زنان در ایران باستان اشاره می‌کند. در تفسیر اثنی عشری چنین آمده است: «تاریخ نشان می‏دهد که حجاب در فرس(فارس) قدیم وجود داشته است

حال به نظر شما باتوجه به تمدن و فرهنگ ایرانی ها خانم باحجابی که در خیابان خود را از دید نامحرمان می پوشاند امل و بی فرهنگ است یا خانمی که فرهنگ خود را از غرب که همان وسیله لذت ساختن از زن و برهنگیست به ارث برده امل و بی فرهنگ است؟


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392  توسط mohammad" 



موضوع:


   نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

افسران - بابا جان داد..........


   نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392  توسط mohammad" 




سلام لطفا هرکی وارد وبم میشه این پست و

           تااخر بخونه


آپلود عکس

                                   آپلود عکس

آپلود عکس

                        آپلود عکس


   نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
     


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:


همه ی عمرم را جمع می کنم

و برای دیدن تو

آماده می شوم
عجله کن

فرصت فکر کردن نیست

با همین یک نگاه

باید عاشق شویم ...



   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
درد مرا شمعـــــــــی می فهمد …

که برای دیدن یـــــــک چیز دیگــــر ،

آتشـــــــــش زدنــــد …


   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

امشب یهو دلــــــــــــم کودتا کرد...


تو رو می خواســـــــــــت..
.
.
.
.
ســَـرَم رو کردم زیر ِ بالشت


آروم به دلـــــــــــم گفتم


خــــــــــفه شو....


دوره دموکراسی گذشته.... می زنم لهـــــــــت میکنم!!!!!!!!



   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
تنهایی ام را کســی شریک نیست
مطمــــئن باش
دست احتــــیاج به سمت تــــو که هیـــچ
به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد…
شایـــد کــه تنهایی هایم
از تنهایی دق کنــــد...............

   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



 


   نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392  توسط mohammad" 




http://labbaikyamahdi.blogfa.com/ ادرس مطالب

حکمتستان

«اگر بنده، ارزش ماه رمضان را می‌دانست، آرزو می‌کرد که
سراسر سال، رمضان باشد»


بحارالانوار، ج ۹۶، ص ۳۴۶



مقتدر مظلوم - شما فروختید ما خریدیم ...

بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه
!.

بقیه در ادامه مطلب


   نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392  توسط mohammad" 



طبیب خودتان باشید. بهترین کسی که میتواند بیماریهای روحی راتشخیص دهد،خودمان هستیم. روی کاغذ بنویسید حسد،بخل،بدخواهی،بدبینی و...؛ رمضان فرصتیست که یکی یکی اینها را رفع کنیم.     رهبر انقلاب 4.12.71



   نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

 

 گفت: که چیه؟ هی جانباز جانباز شهید


شهید!


میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده


بود که!


گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!


گفت:کی؟!!


گفتم:همون که تو نداریش!


گفت:من ندارم؟! چی رو؟!



گفتم: غیرت!!!




   نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392  توسط mohammad" 




خاطرات يک سرباز عراقي
يه پسر بچه رو گرفتيم که ازش حرف بکشيم.
آوردنش سنگر من. خيلي کم سن و سال بود.
بهش گفتم: « مگه سن سربازي توي ايران هجده سال تمام نيست؟
سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »
بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شايد به خاطر جنگ ، امام خميني کارش به جايي رسيده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازي رو کم کرده؟ »
جوابش خيلي من رو اذيت کرد. با لحن فيلسوفانه اي گفت:
« سن سربازي پايين نيومده ، سن عاشقي پايين اومده.»


   نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

برخيز كه حجت خدا می آيد

رحمت زحريم كبريا می آيد

از گلشن عسگری گذر كن كه سحر

بوی گل نرگس از فضا می آيد.


 قاسم رسا


   نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
گاهی انقدر دلتنگت میشوم

که اگر بفهمی

ازنبودنت خجالت میکشی

اغوشت میتواند

قشنگترین سر

خط خبرها باشد

وقتی تو میتوانی

قشنگ ترین

تیتر زندگی من باشی....

 

خـــدای خــــوبــــم...!!
خطا از مــن است...!!
می دانـــــــم...!!
از من که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نعبد *...!!

اما به دیگران هم دلسپرده ام...!!
... از مـن که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نستعین*...!!
اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!!
اما رهایــم نـــکن...!!
بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!!
به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم...!
 
 
 
تو رو آهسته میبخشم اگر چه از تو دلگیرم
بهت حق میدم عاشق شی اگر چه بی تو میمیرم
تو رو آهسته میبخشم تو که بی من سفر کردی
تو که عاشق شدی اما دلم را بی خبر کردی
تو رو آهسته میبخشم که چشمانت شب دریاست

   نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

 

بلندترين آواي عشق و نوعدوستي را آواي 11 ماهه سرداد.
آوا كه در روزهاي رمضان مهمان لحظه‌هاي تلخ و شيرين شب هنگام‌مان شده بود، انگار مي‌خواست هنوز هم يادآوري كند كه خداحافظي چقدر دشوار است.
حالا نقش اول سريال خداحافظ بچه را بايد مادري ايفا كند كه در تمام قلبش خنده‌ها و گريه‌هاي يكي از دوقلوهايش مرور مي‌شود.


حادثه سياه
شش سال پيش بود كه محمد كريمي و فهيمه شعباني ازدواج كردند. پس از مدتي خداوند به آنها دوقلوها را داده بود.
محمد كريمي در اين مورد مي‌گويد: دوقلوها كه به دنيا آمدند اسم‌شان را آيدا و آوا گذاشتيم. زندگي با حضور آنها آنقدر زيبا شده بود كه هر روز با شور و شوق خودم را به خانه مي‌رساندم، تا آنها را در آغوش بگيرم.
هديه‌هايي كه خداوند به من عطا كرده بود براي من و همسرم بسيار عزيز و گرانبها بودند. پدر با بغض مي‌گويد: هيچ پدري نيست كه لحظه‌هاي شيرين بزرگ شدن فرزندانش را از ياد ببرد و من هر روز و هر لحظه اين لحظه‌ها را با خودم مرور مي‌كنم.
آوا زودتر از آيدا به دنيا آمده بود. وقتي به من بابا مي‌گفت و خودش را چاردست و پا به من مي‌رسانيد تا او را در آغوش بگيرم، انگار دنيا را به من مي‌دادند و حالا چقدر دنياي من خالي شده است.
پدر در حالي كه اشك مي‌ريزد ادامه مي‌دهد: احساس مي‌كردم همسرم خسته است به همين علت تدارك يك سفر را دادم تا به ملاير برويم تا هم سفري كرده باشيم و هم اقوام را ديده باشيم.
آن روز هم جمعه بود كه به طرف تهران برگشتيم. در اتوبان قم به طرف تهران در حال حركت بوديم. همسرم روي صندلي عقب كنار بچه‌ها نشسته بود. هميشه هر وقت سفر مي‌رفتيم او روي صندلي عقب كنار بچه‌ها مي‌نشست تا بيشتر مراقب آنها باشد لحظاتي قبل از وقوع حادثه همسرم آيدا را در آغوش گرفت تا به او شير دهد و «آوا» هم روي صندلي خواب بود.
پدر كه با يادآوري آن لحظات بشدت دگرگون شده است، مي‌گويد: در همين لحظات بود كه يكدفعه متوجه صدايي از عقب ماشين شدم. از صدا متوجه شدم كه لاستيك عقب تركيده است. همه‌چيز خيلي سريع اتفاق افتاد. كنترل ماشين از دستم خارج شده بود. ماشين وارد گذرگاه خاكي كنار اتوبان شده بود و من هيچ كنترلي روي ماشين نداشتم. وقتي ماشين واژگون شد من تنها صداي فريادهاي همسرم را مي‌شنيدم. همه‌چيز در عرض چند ثانيه روي داد و من پس از چند ثانيه از ماشين به بيرون پرتاب شدم.
پدر در حالي كه نمي‌توانست آن حادثه را باور كند، افزود: در حالي كه بين بيهوشي و هوشياري قرار داشتم متوجه حضور افرادي مي‌شدم كه ماشين‌هايشان را نگه داشته و براي كمك خود را به ما رسانيده بودند. آنها همسرم را از درون ماشين بيرون آوردند. دقايقي بعد كمي هوشيارتر شدم. درد شديدي در دست چپم حس مي‌كردم و از سرم خون جاري شده بود. در آن لحظات سراغ دوقلوها و همسرم را مي‌گرفتم و تنها به سلامت آنها فكر مي‌كردم.
امدادگران كه رسيدند از آنها شنيدم كه آيدا چون در آغوش مادرش بوده كاملاً سالم است ولي آوا از ماشين به بيرون پرت شده است. همسرم نيز به علت واژگون شدن ماشين و وارد شدن ضربه به اتاقك ماشين و تلاش براي محافظت از آيدا دچار آسيب شديد در ناحيه گردن و نخاع شده بود.
در بيمارستان چه گذشت
به نزديك‌ترين بيمارستان كه رسيديم همسرم را تحت عمل جراحي قرار دادند. خودم وضعيت مناسبي نداشتم ولي از وضعيت دخترانم نگران بودم. آنقدر پرسيدم تا بالاخره يكي از پزشكان در حالي كه مي‌خواست آرام باشد، خبر تلخي را به من داد. وقتي شنيدم آوا پس از پرتاب شدن از ماشين به بيرون سرش به شدت با زمين برخورد كرده و دچار مرگ مغزي شده است، دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.
باور نمي‌كردم ديگر آواي او را نمي‌توانم بشنوم. باورش سخت بود كه ديگر چشم‌هايش را باز نكند.
اين مرد افزود: به علت وضعيت همسرم پزشكان به من توصيه كردند كه در مورد «آوا» و شرايط او با همسرم صحبتي نكنم به همين علت وقتي به ملاقات همسرم رفتم و او سراغ بچه‌ها را گرفت، تنها آيدا را به او نشان دادم. او از من سراغ آوا را گرفت. به او گفتم زخمي و در بخش نوزادان بستري است. زنم اصرار داشت كه «آوا» را ببيند. نگران بود كه مبادا بچه‌اش گرسنه باشد. نمي‌دانست كه براي هميشه آغوش او در حسرت آوا تنگ خواهد شد.
وداع آخر
مرد آمده است تا امانت بزرگ را بسپارد. تنهاست. اين‌بار اندوه و اين وداع را بايد به تنهايي بگذارد و برود.
بالاي سر دخترك كه مي‌ايستد ديگر تاب و توان مقاومت ندارد. اشك‌هايش جاري شده‌اند و دست‌هاي لرزانش گونه‌هاي دخترك را براي آخرين‌بار به نوازش نشسته است.
وقتي گفتند «آوا» مرگ مغزي شده است به ياد آخرين جملات مادرم افتادم او سال‌ها پيش فوت كرد اما هميشه جملات و سفارش‌هايش را با خودم دارم. مادر مي‌گفت انسان امانتي است از سوي خداوند و اگر در شرايطي قرار گرفتيد كه مي‌توانستيد براي نجات و ادامه زندگي انساني به او كمك كنيد، حتماً اين كار را انجام دهيد.
من هم تصميمم را گرفته بودم. آمده‌ام كه اعضاي بدن «آوا»يم را ببخشم. اين اشك‌ها و اندوه از قلب من و همسرم هرگز پاك نخواهد شد، اما مي‌شود با اعضاي بدن «آوا» آواي خوشبختي را براي چشم‌انتظاران تنها و بي‌پناه سرداد.
پدر بالاي سر آوا ايستاده است. 11 ماه او را در آغوش گرفته و حالا تنها فرصت دارد كه براي يكبار ديگر او را در آغوش بگيرد، ببوسد و نوازش كند. مي‌گويد: چطور نگاهت كنم كه دلم براي ديدنت تنگ نشود. ديگر براي چه كسي لالايي بخوانم. به خواهر دوقلويت چه بگويم. جاي خالي تو را با چه پر كنم.
اين همه درد و تنهايي را چطور براي مادرت بگويم. قصه خاموش شدن آواي تو هنوز برايم باور كردني نيست. دختركم بلند شو و بخند. آخر كالسكه‌ات را چگونه از كالسكه خواهرت مي‌شود جدا كرد. فرشته‌ام به خاطر خدا چشم باز كن و يكبار ديگر به خاطر اين دل‌خسته‌ام لبخند بزن. پدر خداحافظي‌اش را كرده است. چشم به آن دوردست‌ها دوخته و تصوير آن روزها و شب‌ها را در ذهنش مرور مي‌كند.
همان روزي كه منوچهر هادي – كارگردان سريال خداحافظ بچه – از او خواسته بود كه آوا و آيدا در شش ماهگي‌شان در سريال او نقش داشته باشند.
شب‌هاي رمضان را به ياد مي‌آورد. همان شب‌هايي كه در كنار سفره افطار دوقلوها را روي پاهايش مي‌نشاند و چشم به صفحه تلويزيون مي‌دوخت تا وقتي مهراوه شريفي‌نيا - بازيگر نقش اول سريال – دوقلوها را در آغوش مي‌گيرد، يك دل سير بچه‌هايش را ببيند.
عطر معنويت قلب خسته و شكسته مرد را دربرمي‌گيرد. پدر چشم‌هايش را به راهرويي مي‌دوزد كه انتهاي آن اتاق پيوند و بخشش است.
پدر دست‌هايش را به سوي آسمان بلند مي‌كند. قطره اشكي آرام از گونه‌اش جاري مي‌شود و زير لب مي‌گويد: خداحافظ بچه.


   نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391  توسط mohammad" 



 

 از سر خستگی هایم ، تن به تنها شدن میدم

 

واس دل بیقرارم اشک خود را میدمیدم ،

 

تو کوچه پس کوچه های قلبم خود را اسیر میکردم

 

به یاد این روزگار بی معرفت خود را دامن گیرش میدیدم

 

Az hame adamaye bi marefat motanaferm

 

احساس مرا دست نزن چندشم می آید از این همه نامردی و بی معرفتی ،

 

از این همه دروغ و هلاکتی ، از این در بی قفل لعنتی

 

یادم نمی رود همه آن قولهایی که از زبانت گرفتم

 

کاش به جایش زهر مار میگرفتم

 

بی کاممنت بری میزنمتا پس خواهشا نظرتو بده و الا میزنم زیر گریه


   نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391  توسط mohammad" 



کل دختر و پسر تو مترو

   نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی!

امروز من باش

حتی لحظه ای……!


   نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم

 در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم

 در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي

و اکنون نيستي

ايستادم و آرام گريه کردم

ولي اکنون مي خندم آري ميخندم ... به امید روزی که دستهایم دست هایت را حس کند

به امید روزی خنده بر لب میزنم که میدانم روز مباداست


   نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
 


وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ شده.
 


سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

 

هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو، ديگه ابر وجود نداره. اگه يک وقت ديدي آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي.



زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.
 


زيبايي عشق را بوجود نمي آورد بلکه عشق است که زيبايي به وجود مي آورد ‏ (تولستوي)

  

فرشته‌اي از آسمون اومد و گفت:
كدوم رو مي‌خواي؟
۱۰۰۰۰۰۰دلار يا يك دوست خوب؟
من گفتم ۱۰۰۰۰۰۰دلار!
چون تورو داشتم

 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
 


هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره.

 

نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبدا دلش بشکنه.

 

هروقت تونستي برف رسياه كني... پر كلاغ رو سفيد كني.... آتش رو بوس كني... توي آب يه نفس عميق بكشي...
اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم
 


هر كس كه گفت بهر تو مردم، دروغ گفت / من راست گفته‌ام كه براي تو زنده‌ام
 

 


آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

 

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

 

غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند
 


هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن 

 

 


   نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391  توسط mohammad" 




نبار باران زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

که دريا جد تو دريک تباني ماهي بيچاره را

درتور ماهيگير گم کرده

نبار باران زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

که گل در عقد زنبور است

ولي از يک طرف سوداي بلبل يک طرف،

خال لب پروانه را هم دوست ميدارد

نبار باران زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

که اينجا جمعه بازار است

وديدم عشق رادر بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند

در اينجا قدر نشناسند مردم

دراينجاشعرحافظ رابه فال کوليان اندازه ميگيرند

زمين سرد است و بي احساس ، طراوت دور،

چرا بيهوده مي آيي  


   نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

http://raazebaran.persiangig.ir/axveb/raze%20tanhaee%20mard.jpg

 ....................................................................................................................
چرا ما آدما تا عاشق کسی میشویم ازش زود متنفر میشویم  وتنهاش می ذاریم
فکر کن عشق اولت را تنها بذاری عشاق  بعدی تو را تنها میذارن چون اون آدما هم عشق اول دارند  . پس همان عشق را بگیر که خدا خواسته و قلبت

   نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391  توسط mohammad" 



کاش بمونه توي قلبـــــــم

 

کاش بمونه توي قلبـــــــم تا همــــيشه در کنارم

نمي خوام چشـــــمي ببينه تا نـــظر بشه خيالم

به کسي چيزي نمــــــي گم تا بمونه توي خوابم

مي خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم

مي شه حرفا رو بهش گــــفت تـوي تنهايي ذهنم

آره اون مي مــــونه پيشم همه جـا حتي تو قلب

 


   نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391  توسط mohammad" 



دلم برات تنگ شده بخدا

                                             دلم برای کسی تنگ است

                                               که چشمهای قشنگش را                                              به عمق آبی دریا می دوخت                                                               
                و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است                                                 
                                   كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي                        
                                           دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند                                                           
                  کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است                                     
                       که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد                                          
دلم برای کسی تنگ است                                                       
                                               که آمد  رفت
                 ...... و پایان داد
 کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...                              

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه


   نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391  توسط mohammad" 



مي بينمش و نگاهم به نگاهش گره مي خورد. به من نگاه مي کند ولي نمي دانم در عمق نگاهش من چه جايگاهي دارم اصلا وجود دارم ...؟! نمي دانم!

از پشت آن لايه ي شفاف حايل خواندن افکارش سخت است نشسته به من زل زده و با ولع خاصي به سيگارش که به فيلتر رسيده پک مي زند و حاصل سوختن شش هايش را به شکل دودي اغوا کننده به بيرون قي مي کند. شايد به دختري فکر مي کند که از کنارش گذشت و او در اوج نياز به او سرش را برگرداند و راهش را گرفت و رفت! يا به مادرش که دايم از او انتظار کمک دارد و او را پشت و پناه خودش مي داند! يا ترسي که هيچ گاه به او اين فرصت را نداد که مي تواند زندگي تشکيل دهد عاشق شود و مثل بقيه ديوانه ها زندگي کند!  شايد هم به صاحبخانه اش فکر مي کند که هرگاه او را مي بيند با نگاهش به او مي فهماند که از صدقه ي سر اوست که مي تواند چند روزي زير سقف خانه اي زندگي کند و اگر او نبود بايد شب را در پارک مي گذراند! شايد به نوشته هاي کتاب هايي که خوانده بود فکر مي کرد، يادداشت هاي يک ديوانه، مسخ، محاکمه يا آخرين دست نوشته هاي جلال يا شايد هم مقاله اي ديگر در روزنامه اي چپي و يا هزاران اراجيف نوشته شده ي ديگر يا شنيدن خبري از اختلاصي ديگر و يا ترانزيت دختران ايراني به دبي ... !! به او مي رسانم که بابا اين ها همه نوشته است و دروغ است و يا به تو چه که کي کجا مي برند و کي چه کرده است. ولي قدرت افکار سنگ شده اش بيشتر است از دروغ هايي است که من تحت نام دلداري به خوردش مي دادم.

از نگاهش مي خوانم و بر خود مي لرزم... نکند بخواهد ...  نه نه اين کار را نکن ...

 

صداي آژير پليس... نوار زرد رنگ ورود ممنوع... نقشي بر زمين... و آينه ي شکسته اي که صداي نه نه ... هنوز هم در آن به گوش مي رسد.

 


   نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391  توسط mohammad" 



غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه

سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه

مثه يه بچه که بار اول ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

دلت مي خواست ميومدم يا تنها رفتي بهتره ؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره ؟

داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بزار برم

تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني

فانوس آرزو هامونو داري خاموش مي کني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب ، چه بي وفاست

با اين که من خوب ميدونم جواب نامه ام با خداست

عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه

يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير ؟

مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير ؟

حرف منو به دل نگير همه اش مال غريبيه

تو رفتي و غريب شدم ، چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه

ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه

مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه ؟

دلم واست شور ميزنه اين دلو بي خبر نزار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نزار

فکر نکني از راه دور دارم سفارش مي کنم

به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي کنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب

که هر صفحه اش قصه چند تا درد و چند تا عذاب

ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن

نور شونو بدرقه يکي خنده هات کنن

مریم حیدرزاده

   نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

 

وقتی کمی دورتر

        تمامی جهان این است

                    که حوا به آدم سیب می دهد

 

همین نزدیکی

      هنوز تمامی گناه این است

                      که در آغوش تو آرام بگیرم!

و بگویم چه خسته ام

              از شنیدن جنگل که

              تبر

                          تبر

                                می میرد

 


   نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391  توسط mohammad" 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
موضوعات
 
 
نويسندگان