X
تبلیغات
مدافع ولایت

مدافع ولایت

کار ماکار فاطمیست.....

بزرگ مرد تاريخ

 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


موضوع:

سجده، نشان تذلّل و خاكساری در برابر خداوند و عالی‏ترین درجه عبودیت است. انسان با سجده، خود را همرنگ با هستی می‏كند: « وَلِلَّهِ یَسْجُدُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ...»(1): و آن چه در آسمان ها و زمین است ، برای خدا سجده می کنند.


 امام علی (علیه السلام) درمورد سجده های در نماز می فرماید: سجده اول، یعنی این كه از خاكم و سربرداشتن از آن، رمز از خاك به دنیا آمدن است. سجده دوم، رمز مردن و به خاك خفتن است، سربرداشتن از آن، رمز برخاستن از قبر در قیامت و محشور شدن است(2) و این مضمون این آیه است كه: شما را از خاك آفریدیم و به خاك بر می گردانیم و بار دیگر از خاك، بیرونتان می آوریم.(3)

 

برکات سجده

یكى از نشانه هاى بندگى و تقرب به خداوند باقیماندن اثر سجده بر مواضع سجود


   نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 





   نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 





دستنوشته ای از مداح شهید

وقتی حسین در صحنه است،

اگر در صحنه نیستی هر جا خواهی باش!

چه ایستاده به نماز چه نشسته بر سفره شراب!
شهید گلستانی


   نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 




در عجبم از رهبری که می گویند 95 میلیارد دلار دارایی دارد، کلکسیون های رنگ و وارنگ از هر نوع دارد، 170 عصای آنتیک دسته طلا دارد، بجای نان و پنیر در صبحانه اش خاویار رشت دارد، بجای بیت چندین و چند ویلا در شمال دارد، عباهایی به قیمت 400 هزار دلار دارد، هواپیمای 330 برای جابجایی اسب هایش دارد، باغ ملک آباد به مساحت 10 هزار متر در مشهد دارد، کمیسیون 5 سنتی از یک میلیون و نهصد هزار بشکه نفت دارد، پس نمی دانم این چه کفش های پینه بسته ایست که او به پا دارد؟؟؟؟

!!!!! هان فهمیدم او نام و نشانی از علی (ع) دارد، میلیون ها فدایی و جان ناقابل دارد، خانه اش بجای فرش، موکت و نقشی از عرش دارد، در دل هر ایرانی باغیرت جای دارد، همچون شهدا چفیه ای بر گردن دارد، همچون جانبازان دستی ز یادگار از دشمن دارد، صدها هزار خاطره از جبهه و زندان دارد، راستی یادم رفت او کفش هایی پینه بسته همچون امیرالمؤمنین علی (ع) دارد...


   نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 




http://s5.picofile.com/file/8119560176/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF_%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87_%D8%A7%DB%8C.jpg


   نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 




جالب ترین تست آلزایمر

 

بیماری آلزایمر نوعی اختلال مغزی است که بر اثر آسیب‌دیدگی و مرگ سلول‌های مغزی اختلال در حافظه، تفکر، قضاوت، زبان و سایر کارکردهای عصبی بوجود آمده و موجب تغییر در رفتار و شخصیت فرد می‌شود. در این مطلب شما می توانید خود را آزمایش کنید.

آرامش داشته باشید و ساکت بنشینید تا بتوانید تمرکز کنید.

۱- در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید.

OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO

۲- اگر درمتن بالا C را پیدا کردید، حالا ۶ را پیدا کنید.

۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۶۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹

۳- حالا حرف N رابیابید.

MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM

این یک شوخی نیست.

اگر قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت. مغز شما عملکرد خوبی دارد و ازبیماری آلزایمر در امان خواهید بود.


   نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 




بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز گذشته یکی از کاربران فیس بوک اطلاعات جالبی را در خصوص برنده اول آکادمی گوگوش منتشر کرد.

 

مدتی است که شبکه « من و تو » اقدام به برگزاری برنامه ای تحت عنوان « آکادمی گوگوش » کرده و در آن افراد مختلف مسابقه خوانندگی برگزار می کنند.

 

یکی از چهره هایی که در این مسابقات با حجاب به ظاهر اسلامی حضور پیدا کرده و تبدیل به یکی از چهره های شناخته شده این برنامه گردیده زنی به اسم « ارمیا » است.

 

 

تا اینجای کار مشکل خاصی نیست حضور شخصی که ظاهرا به حجاب اسلامی مقید است در چنين مراسمی تعجب برانگیزه .

 

 این شک وقتی بیشتر می شود که صحبت از روابط پشت پرده این شبکه با گروهک منافقین به میان بیايد و شباهت جالب چهره و ظاهر این خواننده با سرکرده گروهک تروریستی مذکور یعنی مریم رجوی ملعون !

 

اما بررسی هایی که درباره گذشته این زن صورت گرفته نشان داده در واقع این فرد یکی از اعضای سازمان منافقین به اسم «اُرینب مشایخی» است که از طرف سازمان و با هماهنگی با مسئولان شبکه من و تو مامور شده تا وجهه سازمان مجاهدین رو بهبود ببخشد.

 

زني جوان با پوستی سفید و چشمانی روشن، باصدایی خوش، که طرفدار دین اسلام است ولی به افراد اجازه می دهد هر برداشتی که می خواهند از دین اسلام داشته باشند.

 

اورینب مشایخی یا ارمیا در آلمان توسط 3 خانواده طرفدار مجاهدین حمایت مالی می شود. پس از معرفی وی به شبکه من و تو1 مقدمات حضور وی برای شرکت در این شوی تلویزیونی انجام می شود.

 

وی پس از گذراندن دوره های آواز و شناخت دستگاه های موسیقی وارد آکادمی گوگوش شد. همسر ارمیا (که در واقع همسر دومش محسوب می شود) با نام میشائیل هانس از مسیحیان جذب شده توسط این سازمان است که همکاری با این سازمان را پذیرفته است.

 

لازم به ذکر است این شخص به گونه ای انتخاب شده است که از هر نظر در فضای مجازی بدون سابقه قبلی است.

 

شخصی که حتی یک ایمیل و پروفایل در هیچ سایتی ندارد. این در حالی است که بقیه هنرجویان حاضر در آکادمی، حضور فعالی در اینترنت دارند.


   نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393  توسط mohammad" 



سال نو بر همه مبارک


   نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393  توسط mohammad" 



موضوع:

لابد شماهم دیده و یا شنیده اید خانم هایی که وضع ظاهری مناسبی ندارند و به اصطلاح خودشان امروزی هستند به دختران و بانوان باحجاب امل و بی فرهنگ می گویند. اما آیا واقعاً خانم های با حجاب بی فرهنگ هستند؟
هخامنشیان که بنیان‌های فرهنگ و تمدن ایران را پی ریزی کردند از مهمترین ویژگی تمدنشان همانطور که از کتیبه های بجای مانده از دوره هخامنشی می‌توان مشاهده کرد اعتقاد به خدای دانا وتوانا بنام اهورامزدا بوده است.
در شرایطی که ایرانیان باستان برخلاف اعراب جاهل بت پرست نبودند و برخلاف یونانیان به خدایان متعدد اعتقاد نداشتند و برخلاف هندوان گاو را مقدس نمی‌دانستند و برخلاف مصریان شاهان ایران همچون فراعنه مصر ادعای خدایی نداشته اند. بنا بر همین فرهنگ و تمدن پوشش زنان در ایران باستان هم همیشه سبک و اسلوب خاصی داشته است.

چه کسی امل و بی فرهنگ است؟

بررسی‌ها نشان می‌دهد که پوشش تمام بدن در دوره‌های مختلف تاریخی چه نزد زنان و چه نزد مردان در ایران یک حقیقت بوده است و به هیچ وجه ایرانیان در برهنگی به سر نمی برده‌اند. برخی معتقد هستند که این پوشش کامل و آراسته به نوعی ریشه به وجود آمدن حجاب در دنیا است.
ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجسته است که می‌توان ایران را منشأ اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست.
دایره‌المعارف لاروس نیز به وجود حجاب زنان در ایران باستان اشاره می‌کند. در تفسیر اثنی عشری چنین آمده است: «تاریخ نشان می‏دهد که حجاب در فرس(فارس) قدیم وجود داشته است

حال به نظر شما باتوجه به تمدن و فرهنگ ایرانی ها خانم باحجابی که در خیابان خود را از دید نامحرمان می پوشاند امل و بی فرهنگ است یا خانمی که فرهنگ خود را از غرب که همان وسیله لذت ساختن از زن و برهنگیست به ارث برده امل و بی فرهنگ است؟


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392  توسط mohammad" 



موضوع:


   نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

افسران - بابا جان داد..........


   نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392  توسط mohammad" 




سلام لطفا هرکی وارد وبم میشه این پست و

           تااخر بخونه


آپلود عکس

                                   آپلود عکس

آپلود عکس

                        آپلود عکس


   نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
     


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:


همه ی عمرم را جمع می کنم

و برای دیدن تو

آماده می شوم
عجله کن

فرصت فکر کردن نیست

با همین یک نگاه

باید عاشق شویم ...



   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
درد مرا شمعـــــــــی می فهمد …

که برای دیدن یـــــــک چیز دیگــــر ،

آتشـــــــــش زدنــــد …


   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

امشب یهو دلــــــــــــم کودتا کرد...


تو رو می خواســـــــــــت..
.
.
.
.
ســَـرَم رو کردم زیر ِ بالشت


آروم به دلـــــــــــم گفتم


خــــــــــفه شو....


دوره دموکراسی گذشته.... می زنم لهـــــــــت میکنم!!!!!!!!



   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
تنهایی ام را کســی شریک نیست
مطمــــئن باش
دست احتــــیاج به سمت تــــو که هیـــچ
به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد…
شایـــد کــه تنهایی هایم
از تنهایی دق کنــــد...............

   نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط mohammad" 



 


   نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392  توسط mohammad" 




http://labbaikyamahdi.blogfa.com/ ادرس مطالب

حکمتستان

«اگر بنده، ارزش ماه رمضان را می‌دانست، آرزو می‌کرد که
سراسر سال، رمضان باشد»


بحارالانوار، ج ۹۶، ص ۳۴۶



مقتدر مظلوم - شما فروختید ما خریدیم ...

بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه
!.

بقیه در ادامه مطلب


   نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392  توسط mohammad" 



طبیب خودتان باشید. بهترین کسی که میتواند بیماریهای روحی راتشخیص دهد،خودمان هستیم. روی کاغذ بنویسید حسد،بخل،بدخواهی،بدبینی و...؛ رمضان فرصتیست که یکی یکی اینها را رفع کنیم.     رهبر انقلاب 4.12.71



   نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

 

 گفت: که چیه؟ هی جانباز جانباز شهید


شهید!


میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده


بود که!


گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!


گفت:کی؟!!


گفتم:همون که تو نداریش!


گفت:من ندارم؟! چی رو؟!



گفتم: غیرت!!!




   نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392  توسط mohammad" 




خاطرات يک سرباز عراقي
يه پسر بچه رو گرفتيم که ازش حرف بکشيم.
آوردنش سنگر من. خيلي کم سن و سال بود.
بهش گفتم: « مگه سن سربازي توي ايران هجده سال تمام نيست؟
سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »
بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شايد به خاطر جنگ ، امام خميني کارش به جايي رسيده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازي رو کم کرده؟ »
جوابش خيلي من رو اذيت کرد. با لحن فيلسوفانه اي گفت:
« سن سربازي پايين نيومده ، سن عاشقي پايين اومده.»


   نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392  توسط mohammad" 



موضوع:

برخيز كه حجت خدا می آيد

رحمت زحريم كبريا می آيد

از گلشن عسگری گذر كن كه سحر

بوی گل نرگس از فضا می آيد.


 قاسم رسا


   نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392  توسط mohammad" 



موضوع:
گاهی انقدر دلتنگت میشوم

که اگر بفهمی

ازنبودنت خجالت میکشی

اغوشت میتواند

قشنگترین سر

خط خبرها باشد

وقتی تو میتوانی

قشنگ ترین

تیتر زندگی من باشی....

 

خـــدای خــــوبــــم...!!
خطا از مــن است...!!
می دانـــــــم...!!
از من که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نعبد *...!!

اما به دیگران هم دلسپرده ام...!!
... از مـن که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نستعین*...!!
اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!!
اما رهایــم نـــکن...!!
بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!!
به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم...!
 
 
 
تو رو آهسته میبخشم اگر چه از تو دلگیرم
بهت حق میدم عاشق شی اگر چه بی تو میمیرم
تو رو آهسته میبخشم تو که بی من سفر کردی
تو که عاشق شدی اما دلم را بی خبر کردی
تو رو آهسته میبخشم که چشمانت شب دریاست

   نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

 

بلندترين آواي عشق و نوعدوستي را آواي 11 ماهه سرداد.
آوا كه در روزهاي رمضان مهمان لحظه‌هاي تلخ و شيرين شب هنگام‌مان شده بود، انگار مي‌خواست هنوز هم يادآوري كند كه خداحافظي چقدر دشوار است.
حالا نقش اول سريال خداحافظ بچه را بايد مادري ايفا كند كه در تمام قلبش خنده‌ها و گريه‌هاي يكي از دوقلوهايش مرور مي‌شود.


حادثه سياه
شش سال پيش بود كه محمد كريمي و فهيمه شعباني ازدواج كردند. پس از مدتي خداوند به آنها دوقلوها را داده بود.
محمد كريمي در اين مورد مي‌گويد: دوقلوها كه به دنيا آمدند اسم‌شان را آيدا و آوا گذاشتيم. زندگي با حضور آنها آنقدر زيبا شده بود كه هر روز با شور و شوق خودم را به خانه مي‌رساندم، تا آنها را در آغوش بگيرم.
هديه‌هايي كه خداوند به من عطا كرده بود براي من و همسرم بسيار عزيز و گرانبها بودند. پدر با بغض مي‌گويد: هيچ پدري نيست كه لحظه‌هاي شيرين بزرگ شدن فرزندانش را از ياد ببرد و من هر روز و هر لحظه اين لحظه‌ها را با خودم مرور مي‌كنم.
آوا زودتر از آيدا به دنيا آمده بود. وقتي به من بابا مي‌گفت و خودش را چاردست و پا به من مي‌رسانيد تا او را در آغوش بگيرم، انگار دنيا را به من مي‌دادند و حالا چقدر دنياي من خالي شده است.
پدر در حالي كه اشك مي‌ريزد ادامه مي‌دهد: احساس مي‌كردم همسرم خسته است به همين علت تدارك يك سفر را دادم تا به ملاير برويم تا هم سفري كرده باشيم و هم اقوام را ديده باشيم.
آن روز هم جمعه بود كه به طرف تهران برگشتيم. در اتوبان قم به طرف تهران در حال حركت بوديم. همسرم روي صندلي عقب كنار بچه‌ها نشسته بود. هميشه هر وقت سفر مي‌رفتيم او روي صندلي عقب كنار بچه‌ها مي‌نشست تا بيشتر مراقب آنها باشد لحظاتي قبل از وقوع حادثه همسرم آيدا را در آغوش گرفت تا به او شير دهد و «آوا» هم روي صندلي خواب بود.
پدر كه با يادآوري آن لحظات بشدت دگرگون شده است، مي‌گويد: در همين لحظات بود كه يكدفعه متوجه صدايي از عقب ماشين شدم. از صدا متوجه شدم كه لاستيك عقب تركيده است. همه‌چيز خيلي سريع اتفاق افتاد. كنترل ماشين از دستم خارج شده بود. ماشين وارد گذرگاه خاكي كنار اتوبان شده بود و من هيچ كنترلي روي ماشين نداشتم. وقتي ماشين واژگون شد من تنها صداي فريادهاي همسرم را مي‌شنيدم. همه‌چيز در عرض چند ثانيه روي داد و من پس از چند ثانيه از ماشين به بيرون پرتاب شدم.
پدر در حالي كه نمي‌توانست آن حادثه را باور كند، افزود: در حالي كه بين بيهوشي و هوشياري قرار داشتم متوجه حضور افرادي مي‌شدم كه ماشين‌هايشان را نگه داشته و براي كمك خود را به ما رسانيده بودند. آنها همسرم را از درون ماشين بيرون آوردند. دقايقي بعد كمي هوشيارتر شدم. درد شديدي در دست چپم حس مي‌كردم و از سرم خون جاري شده بود. در آن لحظات سراغ دوقلوها و همسرم را مي‌گرفتم و تنها به سلامت آنها فكر مي‌كردم.
امدادگران كه رسيدند از آنها شنيدم كه آيدا چون در آغوش مادرش بوده كاملاً سالم است ولي آوا از ماشين به بيرون پرت شده است. همسرم نيز به علت واژگون شدن ماشين و وارد شدن ضربه به اتاقك ماشين و تلاش براي محافظت از آيدا دچار آسيب شديد در ناحيه گردن و نخاع شده بود.
در بيمارستان چه گذشت
به نزديك‌ترين بيمارستان كه رسيديم همسرم را تحت عمل جراحي قرار دادند. خودم وضعيت مناسبي نداشتم ولي از وضعيت دخترانم نگران بودم. آنقدر پرسيدم تا بالاخره يكي از پزشكان در حالي كه مي‌خواست آرام باشد، خبر تلخي را به من داد. وقتي شنيدم آوا پس از پرتاب شدن از ماشين به بيرون سرش به شدت با زمين برخورد كرده و دچار مرگ مغزي شده است، دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.
باور نمي‌كردم ديگر آواي او را نمي‌توانم بشنوم. باورش سخت بود كه ديگر چشم‌هايش را باز نكند.
اين مرد افزود: به علت وضعيت همسرم پزشكان به من توصيه كردند كه در مورد «آوا» و شرايط او با همسرم صحبتي نكنم به همين علت وقتي به ملاقات همسرم رفتم و او سراغ بچه‌ها را گرفت، تنها آيدا را به او نشان دادم. او از من سراغ آوا را گرفت. به او گفتم زخمي و در بخش نوزادان بستري است. زنم اصرار داشت كه «آوا» را ببيند. نگران بود كه مبادا بچه‌اش گرسنه باشد. نمي‌دانست كه براي هميشه آغوش او در حسرت آوا تنگ خواهد شد.
وداع آخر
مرد آمده است تا امانت بزرگ را بسپارد. تنهاست. اين‌بار اندوه و اين وداع را بايد به تنهايي بگذارد و برود.
بالاي سر دخترك كه مي‌ايستد ديگر تاب و توان مقاومت ندارد. اشك‌هايش جاري شده‌اند و دست‌هاي لرزانش گونه‌هاي دخترك را براي آخرين‌بار به نوازش نشسته است.
وقتي گفتند «آوا» مرگ مغزي شده است به ياد آخرين جملات مادرم افتادم او سال‌ها پيش فوت كرد اما هميشه جملات و سفارش‌هايش را با خودم دارم. مادر مي‌گفت انسان امانتي است از سوي خداوند و اگر در شرايطي قرار گرفتيد كه مي‌توانستيد براي نجات و ادامه زندگي انساني به او كمك كنيد، حتماً اين كار را انجام دهيد.
من هم تصميمم را گرفته بودم. آمده‌ام كه اعضاي بدن «آوا»يم را ببخشم. اين اشك‌ها و اندوه از قلب من و همسرم هرگز پاك نخواهد شد، اما مي‌شود با اعضاي بدن «آوا» آواي خوشبختي را براي چشم‌انتظاران تنها و بي‌پناه سرداد.
پدر بالاي سر آوا ايستاده است. 11 ماه او را در آغوش گرفته و حالا تنها فرصت دارد كه براي يكبار ديگر او را در آغوش بگيرد، ببوسد و نوازش كند. مي‌گويد: چطور نگاهت كنم كه دلم براي ديدنت تنگ نشود. ديگر براي چه كسي لالايي بخوانم. به خواهر دوقلويت چه بگويم. جاي خالي تو را با چه پر كنم.
اين همه درد و تنهايي را چطور براي مادرت بگويم. قصه خاموش شدن آواي تو هنوز برايم باور كردني نيست. دختركم بلند شو و بخند. آخر كالسكه‌ات را چگونه از كالسكه خواهرت مي‌شود جدا كرد. فرشته‌ام به خاطر خدا چشم باز كن و يكبار ديگر به خاطر اين دل‌خسته‌ام لبخند بزن. پدر خداحافظي‌اش را كرده است. چشم به آن دوردست‌ها دوخته و تصوير آن روزها و شب‌ها را در ذهنش مرور مي‌كند.
همان روزي كه منوچهر هادي – كارگردان سريال خداحافظ بچه – از او خواسته بود كه آوا و آيدا در شش ماهگي‌شان در سريال او نقش داشته باشند.
شب‌هاي رمضان را به ياد مي‌آورد. همان شب‌هايي كه در كنار سفره افطار دوقلوها را روي پاهايش مي‌نشاند و چشم به صفحه تلويزيون مي‌دوخت تا وقتي مهراوه شريفي‌نيا - بازيگر نقش اول سريال – دوقلوها را در آغوش مي‌گيرد، يك دل سير بچه‌هايش را ببيند.
عطر معنويت قلب خسته و شكسته مرد را دربرمي‌گيرد. پدر چشم‌هايش را به راهرويي مي‌دوزد كه انتهاي آن اتاق پيوند و بخشش است.
پدر دست‌هايش را به سوي آسمان بلند مي‌كند. قطره اشكي آرام از گونه‌اش جاري مي‌شود و زير لب مي‌گويد: خداحافظ بچه.


   نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391  توسط mohammad" 



 

 از سر خستگی هایم ، تن به تنها شدن میدم

 

واس دل بیقرارم اشک خود را میدمیدم ،

 

تو کوچه پس کوچه های قلبم خود را اسیر میکردم

 

به یاد این روزگار بی معرفت خود را دامن گیرش میدیدم

 

Az hame adamaye bi marefat motanaferm

 

احساس مرا دست نزن چندشم می آید از این همه نامردی و بی معرفتی ،

 

از این همه دروغ و هلاکتی ، از این در بی قفل لعنتی

 

یادم نمی رود همه آن قولهایی که از زبانت گرفتم

 

کاش به جایش زهر مار میگرفتم

 

بی کاممنت بری میزنمتا پس خواهشا نظرتو بده و الا میزنم زیر گریه


   نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391  توسط mohammad" 



کل دختر و پسر تو مترو

   نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی!

امروز من باش

حتی لحظه ای……!


   نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم

 در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم

 در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي

و اکنون نيستي

ايستادم و آرام گريه کردم

ولي اکنون مي خندم آري ميخندم ... به امید روزی که دستهایم دست هایت را حس کند

به امید روزی خنده بر لب میزنم که میدانم روز مباداست


   نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391  توسط mohammad" 



موضوع:

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
 


وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ شده.
 


سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

 

هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو، ديگه ابر وجود نداره. اگه يک وقت ديدي آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي.



زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.
 


زيبايي عشق را بوجود نمي آورد بلکه عشق است که زيبايي به وجود مي آورد ‏ (تولستوي)

  

فرشته‌اي از آسمون اومد و گفت:
كدوم رو مي‌خواي؟
۱۰۰۰۰۰۰دلار يا يك دوست خوب؟
من گفتم ۱۰۰۰۰۰۰دلار!
چون تورو داشتم

 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
 


هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره.

 

نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبدا دلش بشکنه.

 

هروقت تونستي برف رسياه كني... پر كلاغ رو سفيد كني.... آتش رو بوس كني... توي آب يه نفس عميق بكشي...
اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم
 


هر كس كه گفت بهر تو مردم، دروغ گفت / من راست گفته‌ام كه براي تو زنده‌ام
 

 


آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

 

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

 

غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند
 


هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن 

 

 


   نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391  توسط mohammad" 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
موضوعات
 
 
نويسندگان