X
تبلیغات
سوگند عشق

سوگند عشق

به نام تک راهب کلیسای عشق

گاهی انقدر دلتنگت میشوم

که اگر بفهمی

ازنبودنت خجالت میکشی

اغوشت میتواند

قشنگترین سر

خط خبرها باشد

وقتی تو میتوانی

قشنگ ترین

تیتر زندگی من باشی....

 

خـــدای خــــوبــــم...!!
خطا از مــن است...!!
می دانـــــــم...!!
از من که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نعبد *...!!

اما به دیگران هم دلسپرده ام...!!
... از مـن که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نستعین*...!!
اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!!
اما رهایــم نـــکن...!!
بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!!
به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم...!
 
 
 
تو رو آهسته میبخشم اگر چه از تو دلگیرم
بهت حق میدم عاشق شی اگر چه بی تو میمیرم
تو رو آهسته میبخشم تو که بی من سفر کردی
تو که عاشق شدی اما دلم را بی خبر کردی
تو رو آهسته میبخشم که چشمانت شب دریاست
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 20:56 توسط mohammad"|

 

بلندترين آواي عشق و نوعدوستي را آواي 11 ماهه سرداد.
آوا كه در روزهاي رمضان مهمان لحظه‌هاي تلخ و شيرين شب هنگام‌مان شده بود، انگار مي‌خواست هنوز هم يادآوري كند كه خداحافظي چقدر دشوار است.
حالا نقش اول سريال خداحافظ بچه را بايد مادري ايفا كند كه در تمام قلبش خنده‌ها و گريه‌هاي يكي از دوقلوهايش مرور مي‌شود.


حادثه سياه
شش سال پيش بود كه محمد كريمي و فهيمه شعباني ازدواج كردند. پس از مدتي خداوند به آنها دوقلوها را داده بود.
محمد كريمي در اين مورد مي‌گويد: دوقلوها كه به دنيا آمدند اسم‌شان را آيدا و آوا گذاشتيم. زندگي با حضور آنها آنقدر زيبا شده بود كه هر روز با شور و شوق خودم را به خانه مي‌رساندم، تا آنها را در آغوش بگيرم.
هديه‌هايي كه خداوند به من عطا كرده بود براي من و همسرم بسيار عزيز و گرانبها بودند. پدر با بغض مي‌گويد: هيچ پدري نيست كه لحظه‌هاي شيرين بزرگ شدن فرزندانش را از ياد ببرد و من هر روز و هر لحظه اين لحظه‌ها را با خودم مرور مي‌كنم.
آوا زودتر از آيدا به دنيا آمده بود. وقتي به من بابا مي‌گفت و خودش را چاردست و پا به من مي‌رسانيد تا او را در آغوش بگيرم، انگار دنيا را به من مي‌دادند و حالا چقدر دنياي من خالي شده است.
پدر در حالي كه اشك مي‌ريزد ادامه مي‌دهد: احساس مي‌كردم همسرم خسته است به همين علت تدارك يك سفر را دادم تا به ملاير برويم تا هم سفري كرده باشيم و هم اقوام را ديده باشيم.
آن روز هم جمعه بود كه به طرف تهران برگشتيم. در اتوبان قم به طرف تهران در حال حركت بوديم. همسرم روي صندلي عقب كنار بچه‌ها نشسته بود. هميشه هر وقت سفر مي‌رفتيم او روي صندلي عقب كنار بچه‌ها مي‌نشست تا بيشتر مراقب آنها باشد لحظاتي قبل از وقوع حادثه همسرم آيدا را در آغوش گرفت تا به او شير دهد و «آوا» هم روي صندلي خواب بود.
پدر كه با يادآوري آن لحظات بشدت دگرگون شده است، مي‌گويد: در همين لحظات بود كه يكدفعه متوجه صدايي از عقب ماشين شدم. از صدا متوجه شدم كه لاستيك عقب تركيده است. همه‌چيز خيلي سريع اتفاق افتاد. كنترل ماشين از دستم خارج شده بود. ماشين وارد گذرگاه خاكي كنار اتوبان شده بود و من هيچ كنترلي روي ماشين نداشتم. وقتي ماشين واژگون شد من تنها صداي فريادهاي همسرم را مي‌شنيدم. همه‌چيز در عرض چند ثانيه روي داد و من پس از چند ثانيه از ماشين به بيرون پرتاب شدم.
پدر در حالي كه نمي‌توانست آن حادثه را باور كند، افزود: در حالي كه بين بيهوشي و هوشياري قرار داشتم متوجه حضور افرادي مي‌شدم كه ماشين‌هايشان را نگه داشته و براي كمك خود را به ما رسانيده بودند. آنها همسرم را از درون ماشين بيرون آوردند. دقايقي بعد كمي هوشيارتر شدم. درد شديدي در دست چپم حس مي‌كردم و از سرم خون جاري شده بود. در آن لحظات سراغ دوقلوها و همسرم را مي‌گرفتم و تنها به سلامت آنها فكر مي‌كردم.
امدادگران كه رسيدند از آنها شنيدم كه آيدا چون در آغوش مادرش بوده كاملاً سالم است ولي آوا از ماشين به بيرون پرت شده است. همسرم نيز به علت واژگون شدن ماشين و وارد شدن ضربه به اتاقك ماشين و تلاش براي محافظت از آيدا دچار آسيب شديد در ناحيه گردن و نخاع شده بود.
در بيمارستان چه گذشت
به نزديك‌ترين بيمارستان كه رسيديم همسرم را تحت عمل جراحي قرار دادند. خودم وضعيت مناسبي نداشتم ولي از وضعيت دخترانم نگران بودم. آنقدر پرسيدم تا بالاخره يكي از پزشكان در حالي كه مي‌خواست آرام باشد، خبر تلخي را به من داد. وقتي شنيدم آوا پس از پرتاب شدن از ماشين به بيرون سرش به شدت با زمين برخورد كرده و دچار مرگ مغزي شده است، دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.
باور نمي‌كردم ديگر آواي او را نمي‌توانم بشنوم. باورش سخت بود كه ديگر چشم‌هايش را باز نكند.
اين مرد افزود: به علت وضعيت همسرم پزشكان به من توصيه كردند كه در مورد «آوا» و شرايط او با همسرم صحبتي نكنم به همين علت وقتي به ملاقات همسرم رفتم و او سراغ بچه‌ها را گرفت، تنها آيدا را به او نشان دادم. او از من سراغ آوا را گرفت. به او گفتم زخمي و در بخش نوزادان بستري است. زنم اصرار داشت كه «آوا» را ببيند. نگران بود كه مبادا بچه‌اش گرسنه باشد. نمي‌دانست كه براي هميشه آغوش او در حسرت آوا تنگ خواهد شد.
وداع آخر
مرد آمده است تا امانت بزرگ را بسپارد. تنهاست. اين‌بار اندوه و اين وداع را بايد به تنهايي بگذارد و برود.
بالاي سر دخترك كه مي‌ايستد ديگر تاب و توان مقاومت ندارد. اشك‌هايش جاري شده‌اند و دست‌هاي لرزانش گونه‌هاي دخترك را براي آخرين‌بار به نوازش نشسته است.
وقتي گفتند «آوا» مرگ مغزي شده است به ياد آخرين جملات مادرم افتادم او سال‌ها پيش فوت كرد اما هميشه جملات و سفارش‌هايش را با خودم دارم. مادر مي‌گفت انسان امانتي است از سوي خداوند و اگر در شرايطي قرار گرفتيد كه مي‌توانستيد براي نجات و ادامه زندگي انساني به او كمك كنيد، حتماً اين كار را انجام دهيد.
من هم تصميمم را گرفته بودم. آمده‌ام كه اعضاي بدن «آوا»يم را ببخشم. اين اشك‌ها و اندوه از قلب من و همسرم هرگز پاك نخواهد شد، اما مي‌شود با اعضاي بدن «آوا» آواي خوشبختي را براي چشم‌انتظاران تنها و بي‌پناه سرداد.
پدر بالاي سر آوا ايستاده است. 11 ماه او را در آغوش گرفته و حالا تنها فرصت دارد كه براي يكبار ديگر او را در آغوش بگيرد، ببوسد و نوازش كند. مي‌گويد: چطور نگاهت كنم كه دلم براي ديدنت تنگ نشود. ديگر براي چه كسي لالايي بخوانم. به خواهر دوقلويت چه بگويم. جاي خالي تو را با چه پر كنم.
اين همه درد و تنهايي را چطور براي مادرت بگويم. قصه خاموش شدن آواي تو هنوز برايم باور كردني نيست. دختركم بلند شو و بخند. آخر كالسكه‌ات را چگونه از كالسكه خواهرت مي‌شود جدا كرد. فرشته‌ام به خاطر خدا چشم باز كن و يكبار ديگر به خاطر اين دل‌خسته‌ام لبخند بزن. پدر خداحافظي‌اش را كرده است. چشم به آن دوردست‌ها دوخته و تصوير آن روزها و شب‌ها را در ذهنش مرور مي‌كند.
همان روزي كه منوچهر هادي – كارگردان سريال خداحافظ بچه – از او خواسته بود كه آوا و آيدا در شش ماهگي‌شان در سريال او نقش داشته باشند.
شب‌هاي رمضان را به ياد مي‌آورد. همان شب‌هايي كه در كنار سفره افطار دوقلوها را روي پاهايش مي‌نشاند و چشم به صفحه تلويزيون مي‌دوخت تا وقتي مهراوه شريفي‌نيا - بازيگر نقش اول سريال – دوقلوها را در آغوش مي‌گيرد، يك دل سير بچه‌هايش را ببيند.
عطر معنويت قلب خسته و شكسته مرد را دربرمي‌گيرد. پدر چشم‌هايش را به راهرويي مي‌دوزد كه انتهاي آن اتاق پيوند و بخشش است.
پدر دست‌هايش را به سوي آسمان بلند مي‌كند. قطره اشكي آرام از گونه‌اش جاري مي‌شود و زير لب مي‌گويد: خداحافظ بچه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 20:35 توسط mohammad"|
 

 از سر خستگی هایم ، تن به تنها شدن میدم

 

واس دل بیقرارم اشک خود را میدمیدم ،

 

تو کوچه پس کوچه های قلبم خود را اسیر میکردم

 

به یاد این روزگار بی معرفت خود را دامن گیرش میدیدم

 

Az hame adamaye bi marefat motanaferm

 

احساس مرا دست نزن چندشم می آید از این همه نامردی و بی معرفتی ،

 

از این همه دروغ و هلاکتی ، از این در بی قفل لعنتی

 

یادم نمی رود همه آن قولهایی که از زبانت گرفتم

 

کاش به جایش زهر مار میگرفتم

 

بی کاممنت بری میزنمتا پس خواهشا نظرتو بده و الا میزنم زیر گریه

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 22:6 توسط mohammad"|
کل دختر و پسر تو مترو
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 8:36 توسط mohammad"|

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی!

امروز من باش

حتی لحظه ای……!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 15:25 توسط mohammad"|

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم

 در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم

 در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي

و اکنون نيستي

ايستادم و آرام گريه کردم

ولي اکنون مي خندم آري ميخندم ... به امید روزی که دستهایم دست هایت را حس کند

به امید روزی خنده بر لب میزنم که میدانم روز مباداست

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 12:13 توسط mohammad"|

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
 


وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ شده.
 


سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

 

هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو، ديگه ابر وجود نداره. اگه يک وقت ديدي آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي.



زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.
 


زيبايي عشق را بوجود نمي آورد بلکه عشق است که زيبايي به وجود مي آورد ‏ (تولستوي)

  

فرشته‌اي از آسمون اومد و گفت:
كدوم رو مي‌خواي؟
۱۰۰۰۰۰۰دلار يا يك دوست خوب؟
من گفتم ۱۰۰۰۰۰۰دلار!
چون تورو داشتم

 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
 


هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره.

 

نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبدا دلش بشکنه.

 

هروقت تونستي برف رسياه كني... پر كلاغ رو سفيد كني.... آتش رو بوس كني... توي آب يه نفس عميق بكشي...
اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم
 


هر كس كه گفت بهر تو مردم، دروغ گفت / من راست گفته‌ام كه براي تو زنده‌ام
 

 


آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

 

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

 

غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند
 


هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 11:49 توسط mohammad"|

نبار باران زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

که دريا جد تو دريک تباني ماهي بيچاره را

درتور ماهيگير گم کرده

نبار باران زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

که گل در عقد زنبور است

ولي از يک طرف سوداي بلبل يک طرف،

خال لب پروانه را هم دوست ميدارد

نبار باران زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

که اينجا جمعه بازار است

وديدم عشق رادر بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند

در اينجا قدر نشناسند مردم

دراينجاشعرحافظ رابه فال کوليان اندازه ميگيرند

زمين سرد است و بي احساس ، طراوت دور،

چرا بيهوده مي آيي  

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 22:59 توسط mohammad"|

http://raazebaran.persiangig.ir/axveb/raze%20tanhaee%20mard.jpg

 ....................................................................................................................
چرا ما آدما تا عاشق کسی میشویم ازش زود متنفر میشویم  وتنهاش می ذاریم
فکر کن عشق اولت را تنها بذاری عشاق  بعدی تو را تنها میذارن چون اون آدما هم عشق اول دارند  . پس همان عشق را بگیر که خدا خواسته و قلبت
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 22:49 توسط mohammad"|

کاش بمونه توي قلبـــــــم

 

کاش بمونه توي قلبـــــــم تا همــــيشه در کنارم

نمي خوام چشـــــمي ببينه تا نـــظر بشه خيالم

به کسي چيزي نمــــــي گم تا بمونه توي خوابم

مي خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم

مي شه حرفا رو بهش گــــفت تـوي تنهايي ذهنم

آره اون مي مــــونه پيشم همه جـا حتي تو قلب

 

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 21:31 توسط mohammad"|

دلم برات تنگ شده بخدا

                                             دلم برای کسی تنگ است

                                               که چشمهای قشنگش را                                              به عمق آبی دریا می دوخت                                                               
                و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است                                                 
                                   كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي                        
                                           دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند                                                           
                  کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است                                     
                       که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد                                          
دلم برای کسی تنگ است                                                       
                                               که آمد  رفت
                 ...... و پایان داد
 کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...                              

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 23:40 توسط mohammad"|

مي بينمش و نگاهم به نگاهش گره مي خورد. به من نگاه مي کند ولي نمي دانم در عمق نگاهش من چه جايگاهي دارم اصلا وجود دارم ...؟! نمي دانم!

از پشت آن لايه ي شفاف حايل خواندن افکارش سخت است نشسته به من زل زده و با ولع خاصي به سيگارش که به فيلتر رسيده پک مي زند و حاصل سوختن شش هايش را به شکل دودي اغوا کننده به بيرون قي مي کند. شايد به دختري فکر مي کند که از کنارش گذشت و او در اوج نياز به او سرش را برگرداند و راهش را گرفت و رفت! يا به مادرش که دايم از او انتظار کمک دارد و او را پشت و پناه خودش مي داند! يا ترسي که هيچ گاه به او اين فرصت را نداد که مي تواند زندگي تشکيل دهد عاشق شود و مثل بقيه ديوانه ها زندگي کند!  شايد هم به صاحبخانه اش فکر مي کند که هرگاه او را مي بيند با نگاهش به او مي فهماند که از صدقه ي سر اوست که مي تواند چند روزي زير سقف خانه اي زندگي کند و اگر او نبود بايد شب را در پارک مي گذراند! شايد به نوشته هاي کتاب هايي که خوانده بود فکر مي کرد، يادداشت هاي يک ديوانه، مسخ، محاکمه يا آخرين دست نوشته هاي جلال يا شايد هم مقاله اي ديگر در روزنامه اي چپي و يا هزاران اراجيف نوشته شده ي ديگر يا شنيدن خبري از اختلاصي ديگر و يا ترانزيت دختران ايراني به دبي ... !! به او مي رسانم که بابا اين ها همه نوشته است و دروغ است و يا به تو چه که کي کجا مي برند و کي چه کرده است. ولي قدرت افکار سنگ شده اش بيشتر است از دروغ هايي است که من تحت نام دلداري به خوردش مي دادم.

از نگاهش مي خوانم و بر خود مي لرزم... نکند بخواهد ...  نه نه اين کار را نکن ...

 

صداي آژير پليس... نوار زرد رنگ ورود ممنوع... نقشي بر زمين... و آينه ي شکسته اي که صداي نه نه ... هنوز هم در آن به گوش مي رسد.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 22:5 توسط mohammad"|

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه

سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه

مثه يه بچه که بار اول ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

دلت مي خواست ميومدم يا تنها رفتي بهتره ؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره ؟

داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بزار برم

تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني

فانوس آرزو هامونو داري خاموش مي کني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب ، چه بي وفاست

با اين که من خوب ميدونم جواب نامه ام با خداست

عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه

يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير ؟

مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير ؟

حرف منو به دل نگير همه اش مال غريبيه

تو رفتي و غريب شدم ، چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه

ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه

مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه ؟

دلم واست شور ميزنه اين دلو بي خبر نزار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نزار

فکر نکني از راه دور دارم سفارش مي کنم

به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي کنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب

که هر صفحه اش قصه چند تا درد و چند تا عذاب

ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن

نور شونو بدرقه يکي خنده هات کنن

مریم حیدرزاده
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 22:3 توسط mohammad"|

 

وقتی کمی دورتر

        تمامی جهان این است

                    که حوا به آدم سیب می دهد

 

همین نزدیکی

      هنوز تمامی گناه این است

                      که در آغوش تو آرام بگیرم!

و بگویم چه خسته ام

              از شنیدن جنگل که

              تبر

                          تبر

                                می میرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:30 توسط mohammad"|
 
 


دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:23 توسط mohammad"|
 باغبان هستی

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای

ای باغبان هستی من، گاه روییدنم باران مهربانی بودی

که به آرامی سیرابم کند. گاه پروریدنم آغوشی گرم

که بالنده ام. گاه بیماری ام، طبیبی بودی که

 دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاه اندرزم،

حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاه تعلیمم

معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به

حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.

    روز مادر بر تمام مادران مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:23 توسط mohammad"|

 

Image Detail

 

دفترم را باز می کنم  

      اولین صفحه حکایت از رفتنت است

به صفحات دیگر نگاه میکنم   

 تمام صفحات دفتر از نبودنت 

 از غم دوریت 

 از چشم انتظاریم 

  و از امید بازگشتنت پر کرده ام  

 

تنها یک برگ سفید باقی مانده

برگی را که برای آمدنت خالی گذاشتم ام

 

آره امسالم مثل هر سال چشم انتظارم

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:5 توسط mohammad"|

 

 

 

برای آدم نابینا الماس با شیشه فرقی نمیکنه ... پس اگر کسی قدرتو را نمیدونه فکر نکنی که تو شیشه ای ... حتما اون نابیناست !!!

اگر روزی مردم...
تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم
بر روی سينه ام تکه يخی بگذاريد تا بجای معشوقم برايم گريه کند
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم
و آخر اينکه...
دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم...

دوستیت : آرزوم

مرامت : برف

دلت : زلال

باطنت : طلا

ظاهرت : بلا

وجودت : نعمت

داشتنت : غنیمت

ندیدنت : مصیبت

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:59 توسط mohammad"|
چقدر دوست داشتم یکی از من میپرسید

چرا نگاه هایت انقدر غمگین است..؟

  چرا لبخندهایت انقدر تلخ است...؟  

اما....

کسی نبود...

همیشه من بودم  ومن و تنهایی پرازخاطره  

ای بانوهستم

  باتویی که ازکنارم گذشتی وحتی یکبار هم نپرسیدی  

چرا...   

   چرا چشمانم همیشه بارانی است...


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:51 توسط mohammad"|
نام : عاشق


نام خانوادگی : تنها


نام مادر : فرشته غم


نام پدر : کوه رنج


محل تولد: محراب غم


شماره شناسنامه: بی مفهوم


صادره از : شهر عشق - کوچه بدبختی - پلاک نیستی - طبقه فلاکت


جرم : عاشقی


محکومیت : زندگی کردن


تاریخ تولد : زمانی که با او آشنا شدم


تاریخ وفات : زمانی که از او جدا شدم

..........................................

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:50 توسط mohammad"|

گناهم چه بوده به جز عاشقی

به جز مهربانی راستی و دلدادگی

گناهم چه بوده که این قلب پاک

اسیری شده در نگاه تو باز

گناهم چه بوده که در آسمان

ندارم امید نگاهی ز ماه

گناهم چه بوده که در روز و شب

دو چشمم بباریده در هر نفس

گناهم چه بوده که در زندگی

شدم عاشق عشق و ویرانگی

گناهم چه بوده که سر گشته ام

شب و روز نظر بر رهت بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

گناهم چه بوده که عشقم تویی

تمام وجودم سراپا تویی

گناهم چه بوده مه دلخسته ام

دلم را به مهرت گرو بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:9 توسط mohammad"|

 

اسمتو رو سیگار نوشتم وبرای اولین بار کشیدم تا بسوزی فراموشت کنم اما نمیدونستم

 

با هر پوک ذره ذره میری تو نفسم

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:7 توسط mohammad"|
 آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...
آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...
آن لحظه که عشق می روید
و من در هوایش نفس میکشم...
فانوس ستاره ها را خاموش میکنم
و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم ...
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد
چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم...
تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی

هرگز نگو ‏دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشمانی نگاه نکن ‏وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه

به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت ‏به دیگری فکر میکنی

 قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری


  میگن غم داره چشمات شاید چشم انتظاری

 منو کم داره دستات هنوزم بی قراری

 تو دلم با نگاهت یه آدم ساخته بودم چقدر آسون دلم رو به دلت باخته بودم

شاید بگی   که سرنوشتمون جدا از هم رقم خورد

بیا ببین قلب من با رفتنت ترک خورد

 میدونم برگشتنه تو معنی تکرار درده

 من باید تنها بمونم غم تو دلم خونه کرده

 اما باز احساس پاکم تو وجودم موندگاره

 داره یکی یکی خاطراتمون تو شبام پا میزاره

تو شب تنهایی من باز داره بارون میباره

بگو به کی دل ببازم که منو تنها نذاره

نماز عشق

یك شبـی مجنــون نمــازش را شكست          بـی وضـو در كوچه ی لیـــــلا نشست

عشـق، آن شب مست مستش كرده بود            فــــــارغ از جــام الســـتش كرده بـود!

گفت: یا رب، از چه خوارم كرده ای؟          بر صلیـــب عشــق، دارم كـــرده ای؟

خستـــه ام زین عشـق، دل خونم مكن            من كه مجنــــونم، تـو مجنــونم مــكن

مـــرد این بازیــــچه دیــــگر نیستـــم             این تـو و لیـــــــلای تو، من نیستــــم
 
گفـت: ای دیــــوانه، لیـــــــلایت منـم            در رگـت پیــــدا و پنهــــانت منــــــم

سالــــها با جـــور لیــــــــلا ساختــی          مــن كنـــارت بـودم و نشنــــــاختـی

پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

سختی بر خورد های سرد را

گفتی...

گفتی واسم نامه نده می خوام فراموشت کنم

پا نذاری رو تنهاییم ، می خوام سیا پوشت کنم

بازم یه حرفی نزنی که توش بگی دوستت دارم

 خواستم توی دلت فقط ، داغ یه عشق و بذارم

هنوز واست زوده بگی عاشق و دیوونه شدی

می خوام یه روز ببینمت ، که خرد و ویرونه شدی

یه عمره تو خواب می بینم ، پری قصه هام شدی

بخوام کنارتو باشم ، عروس غصه هام شدی

هزار تا آرزو دارم ، می خوام به اونها برسم

دیگه نگی عاشقتم ، هنوز واست دلواپسم

این روزا ما دل نداریم ، هر چی میگم نقشمونه

یه روز یه دل داده میشیم ، فردای اونروز دیوونه

گفتی دلت فروشیه ، می خوای بگی پول بده پاش

ما وسعمون نمی رسه ، داشته باشیم عشق و نگاش

اگه هزار تا شعر ناب ، تو هر ترازو بذاریم

کسی واسش پول نمی ده شب واسمون نون بیاری

این روزا عاشقی فقط واسه ی وقت کشی شده

هر کی بخواد تفریح کنه ، عاشق شدن روی مده

بازم نیای نامه بدی که توش بگی دوستت دارم

من به کسی دل نمیدم ، چشامو رو هم میذارم

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم

  فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم

 هدف ما از حرفای زیبامون چیه

کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم

 میدونی دیدم نمی شه من وتو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

 ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم وازدست هم رها بشیم

 دور شدیم از حرف های روزای آشناییمون

سخته اما بیا باز مث غریبه ها بشیم

 ستاره خواستم بچینم دیگر دستم نرسید

ما باید نزدیکترازاین ستاره ها بشیم

 یه چیزی مثل یه شک من ورها نمی کنه

بیا امشب من وتو غرقه ی دعا بشیم

 فکرش و کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره

بیا بازبنده های عزیز واسه خدا بشیم

 خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی می گی

بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

فقط برو....

پشت سرت نگاه نکن بزار نگات یادم بره

برو پشیمون نمیشی این دفعه بار آخر

پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم

حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم

ما رو نساختن واسه هم تو قسمت من نبودی

بزار که از یادت بره یه روزی عاشقم بودی

جاده صدامون میزنه خوب میدونه مسافریم

من از یه راه تو از یه راه هر دو تامون باید بریم

جاده پر از غربت و غم، خیس عبور گریه هاست

توشه ی راهمون فقط هق هق تلخ بی صداست

طناب سرنوشت من به پای تو گره نخورد

قلب تو رو دست خدا به عشق دیگری سپرد

طلوع روشن نگات فقط میشه غروب من

ما مثل خورشیدیم و ماه قسمت نمیشی تو به من


بازم شب شدو این دل بیقراره دلم   طاقت   دوریتو   نداره

ببخشید عاشق پر اشتباهو  به قلب خسته جون بده دوباره

 آخه چطور دلت اومد تنهام بذاری تو بازیه زمونه  جام  بذاری

 تو بی من بری من بی تو می میرم آخه شده بودی عزیزترینم

 شب و غم و منو ابر باره باره آسمون داره واسم یه ریز میباره

 رفتی و حالا اشک خیس ابرا گریهاتو یاد من میاره یاده چشات

داره منو دیوونه میکنه با غصهات داره منو هم خونه میکنه

 اون دیگه طاقت موندن نداره دیوونه ی بی قراره

پشیمونم....

کجایی که ببینی من هنوزم دارم تو حسرت چشات میسوزم

 روز شب دنبال یه راه چارم که بازم بام و تو قلبت بذارم

 همش کلافم و تو فکر اینم که هر جوری شده تورو ببینم

 ببینم که بهت بگم ببخشید دلم حرف تورو هیچ وقت نفهمید

 یه وقتایی میام کنار خونه همون وقتایی که دارم بهونه

یه چندوقت بهونتو میگیرم حالم خراب و دارم میمیرم  

غریبها نتونستن بفهمن یه ذره از دل و از حرفای من

 بشیمونی مثل غصه میمونه تمامه خندهاتو می سوزونه

 کسی جاتو نمیتونه بگیره برای گفتن این حرفا دیره

میدونم که دیگه دوستم نداری ولی تو توی قلبم موندگاری

 میدونم دیره و دیگه تمومه  ولی چیکار کنم که ارزوم

دوباره تو بشی چراغ خونم منم بیشت باشم دردت بجونم

بشیمونم  بشیمونم بشیمون بشیمونم برات مغرور بودم

 تو بودی و ولی با تو نبودم تو بودی و من از تو دور بودم

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 21:44 توسط mohammad"|
                                                                                                                                                                                              




عشق سوزان


با تو من تابه همیشه عاشقم    
     
با تو من تا به همیشه شاعرم
 
ای عشق همیشگی من     

با تو من تا به ابد هم شاعرم
 
دیوانگی های مرا پای جنونم مگذار    
   
كز عشق تو من اینگونه جنون وار شدم
 
همه شعر من از عشق تو و یاد تو بود 

همه یاد تو بود در دل بی تاب و تبم
 
ای كه در شعر وغزل های منی        
 
تا به ابد من به یاد عشق سوزان توام

غم هاهت را به من بگو




         

نه امپراطورم


و نه ستاره ای در مُشت دارم...


اما خودم را


با کسی که خیلی خوشبخت است


اشتباه گرفته ام...


و به جای او نفس می کشم...


راه می روم...


غذا می خورم...


می خوابم و ...


چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!!!...



 




 

شنبه:با نگاهی عاشقانه مست شدم!

یکشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم!

دوشنبه:همچو لیلی عاشق صحرا شدم!

سه شنبه:بی وفایی کرد و من گریان شدم!

چهار شنبه:اسیر هجرانش شدم!

پنج شنبه:اورفته من در عاشقی فانی شدم!

جمعه:بی او تنها شدم و از تنهایی

چی بگم از کجا بگم

ازغم یا بدی این دنیا بگم

 دنیامون پراز بدیه نازنین

 عاشق تنها میمونه اینه بدیه این سرزمین


 

من که نگفتم راز دل خود با آن دل آرام

شاید گر اوهم بداند نگردد یک لحظه آرام

من که می دانستم گشتم این طور خراب

گر تو دانستی نکن ردم نکن بیشتر مرا خراب


 

 گریه میکنم
            کسی جواب گریه مرا نمیدهد
                             زخم خورده ام ولی میان جمع
                                           یک نفر برای زخمهای دل دوا نمیدهد
                                                                   چرخ میخورم به لابه لای قلبهای کاغذی
یک نفر در این میانه
               بوی آشنا نمیدهد
                          با دلی شکسته
                                       از جماعتی گسسته
                                                     رو به سوی خویش میروم
                                                                            روبروی آینه حرف میزنم 
گریه میکنم    
          آینه به حرفهای من گوش میدهد و گریه میکند)







 

نگاهی کردم و بدادم دل

ماندم بی کس تنها افتاده ام در گل

الان باید میکردم در آسمان سیر

نه دراین دنیا کنم مردم را سیل

هنوز دیر نیست,حرفی درست است

اماعشقم راچه کنم.خدایا بنگر در این بنره ی بی میل



                                                                                  







دفترم پرشده از اسمت دلبرم

مانده ام بی کس وتنها در این لیل

ازبس گریه کرده ام چشمم سراب است

بگو بله،نکن ردم تو که نیستی بی دل

شب رسی وباز هم تنها مانده ام

تاکی صبر کنم نگویم به تو این حرف دل

این است گوشه ایی از گله های من

بیچاره بی هدف دل من

      

 
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:48 توسط mohammad"|
بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟

 گفت دو بخش : كودكي و پيري......

گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد .

می دانستی زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی جاری شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند .

 افسوس...

 آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد ... براي آن چه از دست رفته آه ميكشيم .

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:26 توسط mohammad"|
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل وآسان میرسد

من که می دانم که تاسرگرم بزم ومستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد

پس چراعاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست .نیست

بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست .نیست

من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر

سرزده می آیدوراه فراری نیست.نیست

پس چراعاشق نباشم...!؟
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:24 توسط mohammad"|
آنچه می خواهیم نیستیم.

 آنچه هستیم نمی خواهیم.

 آن چه دوست داریم نداریم.

 آن چه داریم دوست نداریم.

 اما عجیب است که هنوز زنده ایم .

و امیدوار به اینکه روزی ، جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد!

بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود.

 ما راهمان جداست.

 این ابرها تا می توانند ببارند.

 ما چترمان خداست ..............

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:19 توسط mohammad"|

راهی نیست...

زبانم از تفسیر حقایق خسته است...

کاش بود که مرا درک کند،

کاش می توانست عاشقم باشد،

کاش مفهوم بودن را میدانستم

مراببخش که حرفهایم بوی نا امیدی و بغض و گریه میدهد...

شاید بی کسیهایم مرا از تو ربود،

شاید هم خاطراتی که هیچ گاه نداشته ام،

مرا ببخش که در تنهایی خود غلت میزنم...

گریه امانم نمیدهد،

شور و خنده را از من ربودند!

مرا ببخش که زیادی تو را دوست داشتم...

و شبها به یاد تو هزاران بار مردم و زنده شدم...

مرا ببخش زندگی!!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:18 توسط mohammad"|

سلام بر همگــــــــی

شاد باشید و بهاری

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را


این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی
!

باید آدمش پیدا شود
!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز

گفتنش پشیمان نخواهی شد
!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و

عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند
!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت

بکشی‌اش


شروع می‌کنی به خرج کردنشان
!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی


توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به
صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های
قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود
خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به
اعتماد آدم‌ها
!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری


اما بگذار به سن تو برسند
!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون

این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن
.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛


به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،
ما بی رحم ‌تر
.

تقصیر از ما نیست؛


تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند....


"دکتر شریعتی"

پ.ن:بهار را دوست دارم چون در کنار توام

پ.ن:خدایا از حضور پر رنگت در زندگیم ممنونم

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:15 توسط mohammad"|

درود بر همگـــــــی

ساد و رنگین کمونی باشید

شعــــــر سیب را قطعا همه شنیده اند .برام خیلی جالب بود که شاعر های دیگر هم از دید هر یک از ادمای اون ماجرا شعر گفتن.تو این پست همه ی این شعـــر ها را کنار هم قرار دادم,

امیـــــــــــــدوارم دوست داشته باشید

"حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
*من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


 "جواب من به تو"
*تو نمي دانستي دلهره آن روز من از باب چه بود

و تو مي خنديدي
و من پشيمانم سيب را دزديدم
سيب دندان زده در دست تو بود
باغبان مي دانست كه دزد باغش  منم
تو چرا ترسيدي؟
!
و تو تقدير مني

كاش مي ماندي و
من قصه داغ اتشناك تو را از دلم مي راندم
و در انديشه آنم كه چرا
باغچه همسايه سيب آزاد نداشت؟!

"جواب سیب"

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ...

"جواب باغبان"

من نگاهي غضب آلود

به لبخند تو و

بغض پسر مي كردم

چون نمي دانستيد

آن درخت سيب در باغچه ما

يادگار پدر پير پسر بود

يادگاري زجواني دو دوست

 

پسر از خنده تو بغض نمود

من به لبخند تو اما غضب آلود شدم

كه چرا پاسخ آن ترس پسر را دادي

تو به لبخندي و يك سيب به خاك افتاده

تو نمي دانستي

از پس خش خش آن رفتن و آن بغض نگاه

عشق دندان زده اي مي ماند

عشق قرباني مظلوم غرور

 

سالها رفت و هنوز

آن درخت سيب در باغچه خانه ما

مي دهد آزارم

كه چه مي شد آن سيب

اندر آن روز پر از دلهره و گريه تلخ

به زباني به شما مي فهماند

قاصدي بود زدوران قديم

قاصدي بود زدوران جواني دو دوست

(شاعر بقیه شعرها را نمیدونستم وگرنه حتما نامشون را ذکر میکردم)

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:9 توسط mohammad"|

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ